دنیای عروسک ها


در باز شد
رو به آسمان
رو به نور
دری با شش آزمون
هر وقت دری باز می شود
می ترسم

در این ماتمکده دل خسته ام
روزگاری بود که خلوتکده ام
پر از عطر یاس بوی اقاقی بود
و حال دوباره در آستانه ی جنهم
آرزوی مرگ مرا به خود می خواند
تمام هستی ام را به تاراج می دهم
فقط آرامش می خواهم
به هزار در پناه بردم
اما ..................
نمی دانم کدامین آستان بر من گشاده می شود ؟
کدامین آستان ؟
مرا نجات بده
مرا رها کن از این ..........
خدایا
دنیا و درد های آدمیان
آتشفشان روحم شده است
و مرا به مسلخ می برد
جز تو راه به جایی ندارم
نجاتم بده نجاتم بده
بود آیا هم آغوشی آسمان نور ؟

و روزهایش درد تمام استخوان هایم را می بلعد
و معمولا در این شرایط است که بهشت را نمی فهمم
و هبوط می کنم هبوط
یکسال تقویم می شود
می آیی در گوشم و زبانم قفل می شود
مرد راننده گمان می کند لالم
نعمت هایت در قاب چشمانم می رقصد
و من دوستت دارم را مشق می کنم
یا کریم

و زلزله در راه است
این بار نمی ترسم

نمی دانم منزل بعدی را
نمی خواهم بدانم
تنها باید رفت در این موج ناآرام

نشانه آمد
سکوت
ساز دلم این روزها ناکوک است
درست مثل تنبورم،مدام کوکش در می رود
یادش می رود قرار بود زیبا بنوازد
یادش می رود قرار بود ندای عشق را سر دهد

خدایا
این روزها حقیقت رقاصه شده
هر لحظه در سکوی کسی رقصان است
متحیر شده ام از این شعبده ی هزار جلوه
زمانی پیش شریعتیان ،زمانی در آغوش عقل گرایان
و لحظه ای در بر طریقتیان شهود گرا
و من خسته شده ام از بس بدنبال این رقاصه دویده ام
بار دیگر مرا کجا خواهد برد ؟!
نمی دانم !نمی دانم
خدای حق پایدار کجا روم ؟چاره از که جویم؟
ساز دلم با من همراه نیست و هر لحظه ..............
ای حی پایدار من کجایی؟
تو را با تحیر خلقی چون من چه کار ؟
چرا در دام این بیابان افتاده ام ؟!
کجاست ساربانی که مرا از این منزل پر وسوسه
آشوب طلب برهاند . پاهایم دیگر توان ندارد
که به دنبال او رقصان بروم
ساربان بیا و مرا به سرزمین سبز وصل برسان
خدایا

وقتی که قلم تاب نوشتن از تو را ندارد
دل کوچک من جطور بر فراق تو صبور باشد. دیروز آمدند
مسافران آسمان خدا
دلم را در پس نامه های آشفته ام به سرزمین تو آوردند
و آتش سوخته ی دلم را پیشکش تو کردند
نمی دانم با دلشان چه نجوا کردی که هنوز آشفته اند٬ هنوز بی تابند .
چشمانشان لبریز از الماس های تو بود و
تمام لباس هایشان بوی زلفین سیاه تو را می داد
آنچنان سفت در آغوش گرفتمشان که
گویی.................................................
آه الله من !محمد!حسن!آسمان بقیع!
نه خاک بقیع که چهار آسمان را در آغوش کشیده!
چقدر دلتنگم ...................چقدر
همسفر نورم جای تو در کشاکش روحم خالی بود
دلم می خواست کنارم بودی
همانند روضه مرا سفت در آغوش مهرت پناه می دادی و آرامم می کردی
معبود تو بگو! تو که می دانی چشمانم به رنگ شفق شده
و انار دلم تکه تکه از چشمانم بر خاک می افتد. تو بگو! بدون دل چه کنم ؟
دلی که گاه اسیرست و گاه نیست . کی مال تو می شود؟
کی تیک تاک دلم با نام تو می لرزد ؟
کی؟ کی ؟
از خودم خسته ام . خوشا به حال پرستو های سپیدت که دیروز آمدند .
کاش می دانستند که این روزها چقدر به تو نزدیکند
خوشا به حال آنان که لذت نزدیکی به تو را
نگین انگشترشان می کنند .
خوشا به حال آنان که همچون من هبوط نمی کنند
خوشا به حال .....................................................................
می گوید چرا سکوت کردی؟
نازنین دل چه بگویم که من پر از خالی ام .
از تهی چه می خواهی بشنوی ؟
رفتن از کنار نور ٬عبور از آغوش مهربانی دلتنگم می کند
نمی دانم چه می خواهم !
نمی دانم چه می گویم !
نمی دانم کی بود ؟
کودکی تنها در مسلخ خون
جرمش اسرار هویدا کردن نبود
جرمش آن است که اسرار نمی دانست
یک چوبه ی دار از نطق ها
و یک آسمان اشک
دیدم لحظه بر دار کشیدن کودک را
او را به جرم دنیای وارونه
سه بار قربانی کردن
قاضی : به جرم صداقت به مسلخ برید
.................................
قاضی: به جرم یکرنگی او را بر دار کشید
..................................................
قاضی : به جرم عشق او را بسوزانید
.................................................
و این بار کودک قصه ام آن قدر تنهاست
که کس نیست خاکسترش را بر دستان باد دهد
امروز که خسی نیست ٬ نفسی نیست .

می سوزم . دارم آب می شوم .
گویی آفتابی تنم را سوزانده
مهربان کجایی؟
تب دارم . گرم است
گرم است .
شاید خفاش شده ام .
کاش از انجماد غار رها می شدم
کاش می توانستم در برابر
خورشید پرواز کنم.
کودک پا برهنه با توام بایست:!
نزدیکی آبادی نیست ؟!
باشد عیب ندارد . آب چی ؟!
باید خودم را بشورم .تشنه ام
کجا می روی بایست !
بایست ! من توان دویدن ندارم
پاهایم تاول زده است .
حداقل لبانم را تر کن
تا لحظه ای ازدحام چرک ها را نبینم
می ترسم . از این کرم های وحشی
از این مار های بیابان گرد . خسته ام!
کجا می روی ؟ کجا می روی ؟!
مرا هم ببر
تو کیستی؟!!!!!!!!!!!!!!!!
دوباره مدینه ٬مکه٬ تو ٬ من
در این تاریکی دل شکستن دگر معنا ندارد
یا طفل کوچک من٬ معنای سلول های هستی را نمی فهمد
صدایت می کنم
آن سان که ابراهیم بت شکن در بتخانه صدایت زد
آن سان که موسی در برابر فرعون پیدایت می کنم
خودم را ٬تو را٬ هستی را ٬حیات را
گم کرده ام
همه چیز را در تلخی این شکستن پیدا می کنم
می دانم٬ اما.... اما ....اما....
تویی که فراسوی ذهن کوچک منی
تویی که تمام احتیاج را معنی می کنی
تویی که دلم با تیک تاک ساعتت می رقصد
دست بر قلبم بگذار وبخوان
بخوان ٬تا بر ذکرت آرام شود
آرام...... آرام...............
من ز برای این سخن شهره ی عاشقان شدم
پنجمین دفتر سفر را ورق بزنم
اما افسوس ...........افسوس.....که این همه ناتوان شده ام
دو نفر در من جنگ می کنند ومن خسته ی این مبارزه ی بی سرانجام
- بی نوا آنچه فکر می کنی٬ آنچه حس می کنی تخیل است
-نه........... نه...............نه...............تو دروغ می گویی ٬ تو می خواهی
مرا اسیر کنی تو.................................
-من می خواهم تو بر مدار عقل حرکت کنی٬ عاقل باش عاقل
-عقلی که بخواهد مرا پایبند دنیا کند نمی خواهم ٬پر از حس پریدنم
پاهام رو زمین نیست
ـرو آسمونم نیست ٬ تو گرفتار عالم توهم وخیال شدی
فرزند دیگرم که بیشتر دوستش دارم اشک می ریزدو می گوید :
حرف هایت می خواهد فریبم دهد ٬اما حسی مرموز مرا می خواند و
فریاد می زند دچار شک نشو ٬ با همه ی بدی هایت دوستت دارم باور کن
این می گوید و آن می گوید ٬ ومن خسته ی جنگ دو فرزند درونم
و بیمار می شوم و هیچکس نمی داند چقدر به او احتیاج دارم
تا بیاید و پرده ی شک و تردید را بدرد و آرام در گوشم نجوا کند
خسته ام خسته ..................مهربانی زیبایت را نفس می کشم
قناری دل در کنج قفس بی تو دارد میمیرد .به مرگ هم راضیم
فقط به امید دیدار .حتی لحظه ای
بعد از حرفها و نصیحتهای دوستانه راهبر آسمان
به سمت محمد به راه افتادم
وای خدای من!چقدر غروب مسجد النبی زیباست
چراغهای زمین و آسمان روشن شده
وفرشته ها دوان دوان به سمت میعادگاه عشق می دوند
چه لحظه قشنگی است.لحظه اتصال زمین وآسمان
قلب تاریکم روشن می شود
وبا تمام وجود از عطر محمد سر مست می شوم.
دوستش دارم بیشتر از آنچه فکرش را می کردم.
سلولهای بدنم صدایش می زنند .
بعد از نماز در آغوش ماه به سمت گنبد سبزش می رویم.
نزدیک ..نزدیک..نزدیک
دلم می لرزد.تمام حسم نسبت به او محبت است
لبخند از روی لبانش محو نمی شود.
مدام می خندد ٬می بوسد .
آنقدر محبت دارد که نمی تواند لحظه ای آرام بماند
اما وقتی سر بر می گرداند نگاهش رنگ خورشید هنگام غروب را دارد.
و خون همچون اشک روان در دلش موج می زند
ونگاه آنهایی می کند که فراموش کرده اند
محبت محمد که شامل حال همه می شود
از برای عشق او به ناموس خدا فاطمه است .
وقتی به بقیع نگاه می کند
مروارید های بلورین را در چشمش می بینم
که از برای دردانه هایش به خصوص نیمه سیبش "حسن ابن علی"
بر روی صورت ماه گونش می غلتد.
آه محمد ...چقدر اسمت زیباست
در کنار تو با فرشته هایی که کنارم گذاشته ای بی نهایت آرامم
سر مستم٬عاشقم
کمکم کن تا لحظه ناب را در یابم و اسیر نباشم
هتل .ساعت ۱۱ روز شنبه
شهر نور شهر عشق مسجدالنبی وگنبد خضرا
در آغوش آسمان به تو لبخند می زند
ومحمد به بدرقه میهمان ها آمده است
ودر اشک های امتش عیان می شود.
حالت عجیبی بود . شهر محمد بوی محمد بوی اسلام
در تمام فضای زمین وآسمان پخش شده بود
در آخر به خانه آرامش محمد رسیدیم
در اینجا همه جا خانه محمد است
وهر جا که می روی قدم گاه اوست
هتل ما روبروی بقیع است.
آن ها هم مشتاق به میعاد گاه آمده بودند.
نمی دانم در این کاروان که بود که این همه مقبول اهل نظر بود!
وما ساعت ۸ به سمت مسجد النبی به سمت نور گنبد خضرا
به راه افتادیم.فرشته ها همه جمع شده بودند
مولایشان را از جدش طلب می کردند
اللهم عجل لولیک الفرج
نور دوازدهم ! به راستی تو کجایی؟؟
یعنی می توان تو را دید؟
بود آیا که درآشیانه آرامش رسول الله میکده عشق
میکده دیدار را بگشایند٬
ومن تو را از پشت چهره نقابین دنیا ببینم ؟
کاش ............کاش...........کاش..........کاش........
وبعد با گام های لرزان به سمت آغوش محمد
با نرگس پرنده ومریم معشوق خدا ویار دیگرش
به راه افتادیم.
ومن از دست فرزند این خاندان آبی به نیت پاکی وسلامتی
در صحن نوشیدم
محمد! چقدر با شکوهی!!!!
چقدر اینجا نور وعشق پیوند می خورند!!!
نرگس مدام می گوید: رحمه للعالمین
ومن دلم را به این نوید خوش می کنم
وچقدر سخت بود
چقدر جسارت می خواست ورود به مسجدی که از آن تو بود
باورم نمی شد که آن همه به آرامشی خلسه وار تبدیل شوم
ومن این همه راحت در آغوش تو بخوابم
خوابی شیرین وآرام بخش
اما محمدم! پیامبرم!
دلم خیلی مرا سرزنش می کند
چرا که فرصت سخن گفتن وعشق بازی
با تو را در خواب غفلت گذراندم
واقعا چرا؟
چرا مرا که این همه حقیر و کوچک وبیمار دنیا هستم
دعوت کردی؟؟؟
من طاقت ندارم با خود المیرای واقعی مواجه شوم
من طاقت برداشتن نقابم را ندارم
محمدم ! دلم نمی خواست در برابر تو این همه از خودم بیزار شوم
می دانم تو آنقدر مهربانی که
حتی مرا .........................................................................
آخر این جمله را تو تمام کن
یا حق
مسجدالنبی ۱۲:۵۵ظهر
چقدر دنیا حقیر بود .مثل یک پازل کودکانه٬ مثل یک بازی زیبا و دلنشین بود.
با یکی از پرنده های خدا برای اولین بار در آسمان شام خوردم .
چقدر جده از آسمان زیبا بود .زمین بازیش پر از مربع های کوچک زیبا بود
که با نور سبز آذین بسته بودند .از آن بالا با نرگس (پرنده ی عاشق )
مدام ذوق می زدیم و می خندیدیم بر هرچه که نامش دنیاست
بر هرچه رنگ تعلق داشت .
حس غریبی داشتم انگار این غول آهنین ٬این غول مهربان تونل مرگ بود
تونلی نورانی که همه از آن می گویند و ما انسانهایی که بی آنکه بدانیم
مرده بودیم و به انتظار یک تولد نشسته بودیم
از همان آغاز شباهت عجیبی بین مرگ و این سفر احساس می کردم
از همان ثانیه های پرواز٬از همان لحظه ی دل کندن از زمین
و پرواز به سوی نا شناخته ها
ساعت ده ونیم زمان به عقب برگشت گویی نیم ساعت جزو عمر ما نبود
لحظه- لحظه ی بازگشت بود به زمین
اما نه زمینی از جنس دنیا
بلکه زمینی از جنس نور ٬از جنس محمد
ساعت ده این اتصال میسر شد وما هم آغوش هوای شرجی جده شدیم
و لحظاتی بعد بازهم بازپرسی اما این بار در سرزمینی که در آن غریبه بودیم.
چند نفر تمام گذرنامه ها رو بررسی کردند و بعد از کلی معطلی
در اولین ساعت روز شنبه ٬یک بامداد ما به سمت مدینه به راه افتادیم
و در این مدت نامه ی پرستو
وحرف های نرگس و دکتر شریعتی مونس و همراه من بود .
جاده در امتداد نور می رود و تمام فرشته ها خوابیده اند.
ساعت یک ونیم
جده
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
این واژگان معشوقی است که در شیطنت یک اتفاق گاه حضور می یابد
در میان آسمان و زمین به پرواز به صدای پریدن می اندیشم
لحظه ی جدا شدن از زمین عجیب بود و غریب
احساس می کردم این منم که دارم از من جدا می شوم
آن صدای وحشتناک رهایی و لذت اوج مرا به خلسه ای می برد
که برایم ناب وبکراست.
تجربه ای که شاید دیگر هیچگاه رخ ندهد
صدای باد مرا به عالم مثل افلاطون خیالم می برد .
اینجا همه غریبه های آشنا هستند .
وقتی نامه ی پرستوی بازگشته از وطن را می خواندم
احساسات لطیفش مرا آرام می کرد
وحال به قول او احساس می کنم همه به یک نوع خدا شده اند .
هرکسی نشانی را به یادگار آورده تا عهد پیشین (مهر عاشقی) را به یاد آرد
و داغ سینه اش را عیان به تماشاگه عالم بگذارد.
سفر شروع شد - ثانیه های پرواز به همین راحتی
و ساعاتی دیگر من در شهری خواهم بود که هیچ تصوری از آن ندارم
یا حق ۱۳/۵/۸۵
و من چاره ای جز سکوت ندارم
شازده کوچولوی نرگس برایم فانوس می آورد اما بازهم در تنگ قفس باز نمی شود
عاصی می شوم.سردرگم با ساک بسته چشم براه لبیک خون خورشید ها می مانم
و در میان بغض ناباوری من تاریکی در روشنی متولد می شود و
من راهی نور می شوم با همه ی نا امیدی ها و کژ فهمی ها و تاریکی ها
کم طاقت شده ام .انگار روحم طاقت و حوصله اش را جایی جا گذاشته است
ولی امیدوارم که شاید در طلائیه خودم را بیابم و آدم شوم و
از این حالت مبهم بیرون بیایم
افسوس و صد افسوس که نمی توانم یک شبه این ره را ببوسم
عیار سوال هایم را کمی یافته ام و جواب معما ها چه آسان حل می شد
تصمیم می گیرم بی آنکه بتوانم عمل کنم
درجا می زنم و از همسفری هایم جا می مانم
با همه ی خستگی به کنار معدن آرزوهایم بازمی گردم و در لحظات تحویل سال
چشم در چشمش به انتظار می مانم. سرمای روحم - جسمم را به خواب می برد
در آغوش همسفر عمیق و آرامم.آرام آرام
چند ثانیه به تحویل سال بیدار می شوم.
وضو می گیرم به نیت پاکی
چشمانم را به او می دوزم و با التماس گویی لبیک می گویم
با سکوت فریاد می زنم.مغزم قفل شده بود
نرگس دعا چی بود ؟
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الا احسن الحال
- عزیزم تو هنوز ۶سالته .نمی شه تنهایی بری بیرون
(با کمی دلخوری می گوید ):چرا ؟
-چون دنیای آدم بزرگا پر از خطرات و مشکلاته
- اما من نمی ترسم. چون هروقت مشکل دارم یه نفرو صدا می زنم .
اون همیشه میاد
ـکی؟
ـامام رضا . وقتی مشکل داری سه بار صداش بزنی میاد
یخ می زنم با تعجب می پرسم :امام رضا به کمکت اومده ؟
ـآره یه بار من پام تو جوب گیر کرد .سه بار صداش زدم اومد نجاتم داد
با تعجب پرسیدم :تو امام رضا رو دیدی؟
ـچندبار بگم. آره .تازه همه می بینن
ـنه عزیزم نمی شه امام رضا رو دید.
با عصبانیت می گوید : می شه میشه میشه .
من خودم یه بار تو حرم بودم امام رضا داشت شهید می شد
بعد همه ی آدمای که عینک داشتن می دیدنش
نمی دانستم چه بگویم حرف هایش برایم عجیب بود وصداقت کودکانه اش
زبانم را قفل می کرد دستانش را گرفتم وگفتم : تو که عینک نداری!!
خندید وگفت :از این عینکا که نه .امام رضا نورش خیلی زیاد بود فقط اونایی
می تونستن ببینن که عینک نوری داشتن
طاقت از کف داده بودم خدایا این بچه چی می گوید .
به سختی اما با بغضی آشکار گفتم:نازنینم امام رضا منم دوست داره ؟
ـ آره . امام رضا زن ها رو خیلی دوست داره چون زنها مهربوننن .
نعمت های خدا رو برای خودشون نمی خان .
بچه ها رو بزرگ می کنن .
امام رضا اونایی که همه چی رو برای خودشون می خان دوست نداره.
تمام شدم .تمام .تمام
دیگر نمی توانستم جلوی خودم رابگیرم چشمانم رادر گرمای متکا قایم
کردم تا کسی ................
خدایا من نه عینک نورانی دارم . نه خلوص این کودک اما.....................
خدایا...............................
تمام لحظات ناب سفر را خواب بودم
هیچ نفمیدم هیچ
خوابی شیرین که با که با تلنگری مرا از
تمام حقیقت
از رحمت خدا
از معنای عشق
جدا کرد .
محمد کاش زمان در لحظه ی دیدار متوقف می شد
کاش .......
یادت هست حتی در آن لحظه ام خواب بود
و تو با تمام محبتت روح اسیر کوچکم را نوازش کردی
خدایا .خدایا
من کجا بودم ؟
همنشین سفره ی چه کسانی بودم ؟
وحال جه؟
حال همسفره ام کیست ؟
همسفر لحظاتم کیست ؟
آه چه زود تمام شد .
چه زود تمام روحم را قربانی دنیا کردم
چه زود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما خدای کعبه شکایتی ندارم
این روزها دلم طغیان آرام است
معشوق با توام
حتی دیگر آه نمی کشم
مبادا بخار نفسم بر دل نشیند
و دید دلم را از آن چه هست نا بیناتر کند
نمی گویم دوستم داشته باش
باورم داشته باش.
باور کن گلخنی اسیر توست
و دلش و ذکر قلبش ...........................
مرا ببخش .که تمام لحظات جز عصیان و کفران نبودم
بیهوده تو را محکوم می کردم
و همرکاب دشمن می شدم
افسوس که خودم را می دیدم و تو را طلب می کردم
زهی خیال باطل
اما باور کن همچون درختان شهید دانشگاه
دست عریانم را به سوی تو بلند کرده ام
تا شاید ......................................
وقتی دشمن همنشین لحظاتم می شود
وقتی از خودم ناامید می شوم ............
امروز صحن نگاهت را با گلاب عشق می شویی
میهمان عزیز است .
خلیل الله در روز میعاد به طواف تو آمده
گویی خدا همنشین لحظاتت شده
قشری می شوم و می گویم بی چاره حاجیان
اما نه. گویی خدا امروز در همه ی نفس ها جاری است
چقدر دلم می خواهد من هم در ضیافت شما باشم
افسوس ..........................
من چه گویم یک رگم هوشیار نیست !!!!!!!!!!
چی تو این دنیا شما رو یاد من میندازه؟؟؟جواب های اس ام اسی به ترتیب بسامد:
امام رضا حرم
ملاصدرا
تعبیر خواب
گل
مشهد
امام حسین
چشمای آبی رنگ
استعمار
چادر ملی
مولودی
دختر کوچولو ی استادم: غزل
مرغ مینا
آب هویج
......
حالا شما چی؟؟؟
و هیچکس تمامم را نمی فهمد .
می خواهم فریاد بزنم .نمی توانم
آن کس که بوی باران می داد می شنود
سکوت می کند اما دردم را دوا نمی کند
خسته اش می کنم و از خودم بیزار می شوم
بغضم دلش می خواهد رها شود اما ..... اما.......
نخواه که با تو هم از این زخم کهنه بگویم
زخمه ای که بر چنگ دلم می نوازد و
آتش به پا می کند
خسته می شوم . از خودم بیزار می شوم
به خاطر تمام کوچکیم . تمام ظرف کوچک و کم صبرم
می خواهم سکوت کنم
اما فرهادی مدام تیشه بر ریشه ام می زند
و من فقط صدای زخمه هایش را می شنوم
دیدار در میان تمام دلهره هایم گم می شود
خودم را گم می کنم و اشکم در سرما یخ می زند
می خواهم گله کنم اما تاب نمی آورم
و باز سکوت می کنم.
این همه سکوت دارد خفه ام می کند
نمی شنوی صدای آه پاییزی ام را
تا زمستان راهی نیست
اگر نمی خواهی؟
اگر نمی خواهی؟
نمی گویم عاطفه ام را پس بده
جایی برای خرج کردنش ندارم
اما اگر نمی خواهی؟
نه تو را به خدا بخواه
صدایم را بشنو
می خواهم پروانه باشم اما نمی توانم
شهره شدم .فریاد شدم
نمی خواهم مثل بلبل بی طاقت باشم اما........
دلم برای دیدنت تنگ است
کی رخ می نماید ؟
نمی دانم
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد وجان نیز هم

اما هر چه خواستم بنویسم
دیدم هیچ عاطفه ی ناب تر از عاطفه ی آن زمان نیست.

یا ضامن آهو تو آبرو می خری
دل و با جون می بری
بیا کنارم آقاجون
دل به دلم ده آقاجون
من برا تو می خونم
تا جون دارم
عاشق تو می مونم
یا ضامن آهو
بازم برام می خونی
قصه ها رو پنهونی
تا کی بی تو بمونم ؟
درد و دلامو بخونم
من دیگه خسته ام آقاجون
ضامن روحمو می خوام
صاحب قلبمو می خوام
می خوام نوازشم کنی
بهت بگم بمیرم
اشک تو رو نبینم
راستی آقا یه چیزی
این دم آخری بگو
که با عشقت بمیرم
عید آمدن رحمت ومهربانی
علی بن موسی الرضا بر عاشقان
مبارک باد

و با نگاه معصوم اشاره می کنی که تنها کتابت را بخرم
یادت هست یک بار دیگر هم در او تجلی کرده بودی
می شناختمش .
نشانه ات را فهمیدم بی آنکه بخواهم
با آن همه خستگی نشانه تو باز هم کتاب بود مثل همیشه
اما اینبار جک و لوبیای سحر آمیز
خندیم
اما من تمام نشانه ات را باور کردم
معنای لوبیای سحر آمیز را: دانه های عشق سبز من
که مرا تا آِسمان با عظمت تو می رساند
باید چنگ سحر آمیز کتاب ناطقت
و مرغ تخم طلای اخلاص را
از عرش بی ریات برای قلب فقیرم هدیه
بیاورم وغول نفسم را این
حسود درگاهت را به قعر زمین بفرستم
بود آیا ؟
امید و اجابت با تو

و شکسته های قلبم بی امان واژه ها ی او را
تکرار می کند : قلب تو دست اول نیست !
و من عمق آن را برای خود معنا می کنم
کودک بی نوا دیدی .فهمیدی چرا تو را نمی خواهد!
چون قلب دست دوم خریداری ندارد
و آه یک قلب تنها .تنها جواب این معما بود

این روزها پایبند حسی مرموز شدم و فریادم محکوم به خاموشی است
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
حقیقت زندگیم
کاش تو آتش درونم را می دیدی و می خواندی تمام
دل نوشته هایم را
منتظر کامنت تو می مانم ..................
صدایم کن . صدایم کن
به همان خدای کعبه
تمام من یک جفت چشم شده
تمام من یک جفت گوش شده
برای آمدنت
برای نوازش های عاشقانه ات
آمدنت را بو می کشم .فریاد می زنم
سرمه ی خون
غسل اشک می خواهی ؟
و این بار تمام سکوت می شود.

این بار روی سخنم با شماست تمام آنهایی که دل نوشته های بی سرو ته
مرا می خوانید و گاهی به سلامی دل مرا شاد می کنید
تمام دردم را با شما قسمت می کنم .شاید دعای از سر صدق شما
دست روزگار را با من مهربان کند . و او که چند سالی است
مرا به افسون نگاهش پایبند کرده .دوباره به کلبه ی دلم باز گردد
و با او معنای حیات را دوباره معنا کنم
دعایم کنید
دعایم کنید
دعایم کنید
این بار سخن از واژه نیست
این بار تقلای لفظ بازی نیست .
این بار آتشفشان روح است
این بار سوختن است
برای تو می نویسم معشوق
این روزها همه در پی دغدغه نوع انسانند
و من میان این جمع ودلم به دنبال توست
می خواهم پرده دری کنم
رسوا بشوم
دیگر تاب ندارم
چند سال پیش بدنبال یک نگاه مست شدم
بی خود شده از خویش شدم
از تمام تعلقاتم.از همه ی اسماعیل هایم در گذشتم وبه دنبال تو دویدم
تویی که نگاهت ته مانده ی قلبم را ذوب کرد
ومن پی یک نیاز
پی یک اتصال عاشقانه
بدنبال نگاهت همنشین غربت شدم
غربتی که با وجود تو برایم موطن حقیقیم بود
نمی گویم عاشق خوبی بودم
نمی گویم خطا نکردم
اما...................
آری حق با توست
من بی وفای جفا کار بودم
اما درد اشتیاق تمام توانم را از من ربوده
اشتیاق برای تو شدن
برای تو نفس کشیدن
آه معشوق تا به کی باید با در بسته مواجه شوم
امروز در زبان نرگس می آیی ومی گویی:
هاجر باش
ابراهیم باش
اسماعیل باش
من نباش
المیرا رابکش
آخر تو که می دانی من نه صبر هاجر دارم
نه ایمان ابراهیم
نه خلوص اسماعیل
من همان کودک پر از خطا و اشتباه ام
همانی که روزی به دنبال نوای نی تو دوید
دیگر تاب ندارم
روزها می دود و لحظه ی فراق جسم نزدیک است
چقدر صدایت بزنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگو که باز بچه شدم
من تمام عشقم را با تو معنا می کنم
نمی خواهم عاطفه ام به بازی گرفته شود
معشوقم باش
می خواهم برایت گریبان چاک زنم
تا به عاشقی باورم داشته باشی
امای همه ی نوشته های من
عشق من از جنس دگر است
عاقلانه نیست
از جنس این دنیای هزار رنگ هزار چهره نیست
معشوقم
زیبای حقیقیم
در برابر عظمت نگاهت مرا با عقل چه کار
تنها تو را خواهم
در کنار رحمت محمد
غربت بقیع
ودر کنار عظمت نگاه خدایمان
تو را خواستم.
تو را به قداست عشق
تو را به محبت محمد
قلب بی تابم را بخواه
من به آغوش تو نیازمندم
ساقیا از سربنه این خواب را
آب ده این سینه ی پرتاب را
ساقیا یک دم به کف نه بربطی
زورق تن را بیفکن در شطی
............................................
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خاموش وسرد
جدول خانه های سیاه وسفید
جدول سوال های بی جواب
و مشتق یک معمای مجهول
قاضی:خانه های سفید محکوم
-آقای قاضی اعتراض دارم
تق
تق
تق
-اعتراض وارد نیست
سکوت!
-قلمو را بردار
تق
تق
تق
-حکم سیاهی