حقیقت
خدایا
ساز دلم این روزها ناکوک است
درست مثل تنبورم،مدام کوکش در می رود
یادش می رود قرار بود زیبا بنوازد
یادش می رود قرار بود ندای عشق را سر دهد

خدایا
این روزها حقیقت رقاصه شده
هر لحظه در سکوی کسی رقصان است
متحیر شده ام از این شعبده ی هزار جلوه
زمانی پیش شریعتیان ،زمانی در آغوش عقل گرایان
و لحظه ای در بر طریقتیان شهود گرا
و من خسته شده ام از بس بدنبال این رقاصه دویده ام
بار دیگر مرا کجا خواهد برد ؟!
نمی دانم !نمی دانم
خدای حق پایدار کجا روم ؟چاره از که جویم؟
ساز دلم با من همراه نیست و هر لحظه ..............
ای حی پایدار من کجایی؟
تو را با تحیر خلقی چون من چه کار ؟
چرا در دام این بیابان افتاده ام ؟!
کجاست ساربانی که مرا از این منزل پر وسوسه
آشوب طلب برهاند . پاهایم دیگر توان ندارد
که به دنبال او رقصان بروم
ساربان بیا و مرا به سرزمین سبز وصل برسان
خدایا

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 13:23 توسط المیرا
|