که ایمن گشتم از مکر زمانه
حرف های خودمانی
اما طوفان درونم دیگر صبر را از من دزدیده
شاید تعجب کنی از این که این گونه می نویسم
باور کن دیگر چاره ای ندارم
دیگر حتی واژگان زیبا.بازی های زبانی یاریم نمی کند
خسته تر از آنم که بتوان گفت
آتشی در قلبم دارد مرا می سوزاند
و تنهایی تنها معنای آدمی
فریاد فففففففففففففففففففففففففففففففففریاد
فرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررریاد
فریییییییییییییییییییییییییییییاد
فریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
فریاددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
و نهایتی در دلم نیست
هر بار که نوشتم امید داشتم تا از سرو غرورت پایین بیایی
و جوابی .نظری بدهی
آن همه احساس زا احیا کنی
اما تو بودن و نبودن را یکسان دانستی
می دانم روزی مرا به خاطر می آوری
آن روز که دیگر نشانی از من و تمامی احساسم نیست
می دانم هر کس این نوشته را بخواند . فکر می کند
که عاشق شدم
و کاش عشق به آن شکل که امروزه معنا می شود برای من معنا داشت
دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری؟
(سفر از دنیایی که محبت در آن عیاری ندارد)