درویش مسلکی امروزی با کت وشلواری مندرس می گذرد و بلند به آدم های دور و برش نگاه می کند
ومی گوید بگو لا اله الا الله .هروقت گرفتاری بگو لا اله الا الله
این سخن انگار از عمق وجودش بر می آید برای همین به دل دخترک که در گوشه ای به انتظار نشسته
است سخت می نشیند انگار درویش بدون این که او را ببیند درماندگی او را فهمیده بود .دخترک دفترش
را درآورد وشروع کرد به پریشان نوشتن .قلم از کار ایستاد و او باز خیره به راه ماند تا که شاید راهبر بیاید
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
---یا حسین
این صدای ققنوس حرم عشق بود که ذهن پریشان دختر را به هم ریخت. هنوز منتظر بود یک نگاه به
عکس می کرد و یک نگاه به جاده ی انتظار شنیده بود که ساعت ۸ ستاره ای می درخشد وماه مجلس
می شود دلش برای ستاره ها تنگ شده بود دیگر چشمان خواب آلوده ی دختر او را یاری نمی کرد
دختر برای چشمانش حکایت می گفت: مبادا از حال بروی . مبادا حجاب شوی مگر نشنیده ای حکایت آن
عاشق و معشوق را؟ نه بمان خواهش می کنم بگذار برایت حکایت بگویم روزگاری عاشقی هر روز بر گذر
معشوق می نشست تا که او را ببیند اما چشمانش با او یار نبودند و هرگاه از انتظار خسته می شد او را
از دیدن معشوق محروم می کردند ومعشوق هر روز برای او شاخ گلی می گذاشت و می رفت و عاشق
می ماند و دنیای تنهایی وحسرت . نگذار این قصه دوباره تکرار شود .دخترک داشت پریشان می گفت که
پیرمردی سفید پوش با ریش های بلند سفید از کنارش رد شد و نگاه پر محبتش را بر او پاشید
دخترک خسته و افسرده به خانه اش باز می گشت نه فکر نکن او ستاره مجلس را ندید ! اما افسوس
کلامی با او سخن نگفت .راهبر متواضعانه ایستاده بود و به ساقی ادای احترام می کرد.نگاهش به سمت
مردمی رفت که نور عشق را دیده بودند و می گریستند . وجدان بیدار آنها صدای آهش بلند شده بود و
مدام آه می کشید که ای دل تو چرا خانه ی خود را به صدای سخن عشق نساختی؟
هدهدعشق لبخندی از محبت بر صورت مرغان عاشق پاشید چقدر آرام بود انگار همه دنیا در تسخیر
اوست به راه افتاد بی آنکه دخترک را دیده باشد شاید هم دید اما نگاه اشتیاق دختر را جواب نگفت
دخترک خسته و غمگین به خانه باز می گشت در حالی که بر لبانش یک التماس دعا خشکیده بود
در راه مرثیه ی غمش را زمزمه می کرد : آمده بودم تا بگویم خودم را . خدایم را .دلم را گم کرده ام
آمده بودم تا به تو بگویم که سرگردان وحیرانم اما تو مرا ندیدی حق است که تو شیفتگان زمین را
نبینی چون تو مسافر آسمانی اما کاش...............
فراموش کن آمده بودم تا کلامی از تو. برای قلبم هدیه ببرم .اما شاید...!!!
دخترک در حالی که با چشمانی اشکبار سخن می گفت نا گاه به یاد آن درویش افتاد که ساده وتنها
با کلامی صادقانه می گفت:اگر مشکلی داری بگو لااله الاالله
دخترک نگاهی به آسمان کرد و گفت: لا اله الا الله