ای کاش
کاش حقیقت به جای دستان آدمیان در دل و زبانشان بودچرا که حقیقتی که بر دل و زبان
نباشد چه جای اعتماد دارد؟
در این دنیای هزار رنگ و هزار چهره دل من هوای سرزمینی دارد به وسعت یک نردبان سبز
که می رود در خلسه ی سبز یک نگاه. آنگاه به خود می آیم و می بینم که میان آواز حقیقت
وزبان سکوت متحیر چشم دوخته ام به اتاقی آبی
کاش حقایق به همان رسوایی خطوط پیچ در پیچ سرنوشت بود و کاش لحظه ای کبر
و غرور به کناری می رفت و خطوط زبان می گشودند و به دلتنگی اقرار می کردند و این حقیقت
است که آنچه بر زبان جاری نگردد بر دل نیز حک نشود چرا که حروفی که باید حک شود و صدایی
که باید در دنیا به یادگار بماند هیچگاه بیان نشده است و این قانون طبیعت است که سکوت را
به فراموشی مبدل می کند بیا خوب نگاه کن مسافران سکوت را ببین دل ها دیگر طاقت
بر دوش کشیدن چمدان تنهایی وسکوت را ندارند
و کاش محبت و مهربانی در تمام وجود آدمی جاری می شد و تنها در قلبها پنهان نمی ماند
وکاش........... وکاش................. وکاش...