راهبر
_سردم اسـت،گرمایی اینجا نیست؟
_اینجا عصر یخبندان است ، دنبال چه آمدی؟
غریبه سکوت کرد نمی توانست برای مرد آهنی از دنیایش بگوید
مرداز پشت عینک دودی اش به غریبه چشم دوخته بود
برایش عجیب بود سالها بود که در آن شهر کسی طلب گرما نکرده بود
وقتی سکوت مرد را دید با خود گفت: حتما دیوانه است
سری از روی تاسف تکان داد و سر در گریبان به راهش ادامه داد و
در میان بلورهای یخ ناپدید شد
غریبه تنها و مستاصل به اطرافش نگاه کرد
شهری از یخ ،حتی آجرها هم از یخ بود
ترسی شدید همه ی وجودش را در بر گرفته بود
نه راه پس داشت نه راه پیش
سرما تا مغزاستخوانش را می سوزاند
دندان هایش به هم می خورد ،پاهایش کرخ شده بود
دیگر حتی توانایی راه رفتن نداشت .نه پوتین چرمش، نه پالتوی پشمیش
هیچ کدام دردی را از او دوا نمی کرد
به سختی خودش را به کناردیواری رساند و نشست هرچند که
سنگ فرش و دیوار یخی درد سرما را در او تشدید می کرد
اما چاره ای نداشت پاهایش دیگر او را یاری نمی کرد
*****************************************************
_چرا حرف مرا نمی فهمی ؟ تو برای او با دیگران هیچ فرقی نمی کنی
شما ها همه برای او فقط سرگرمی هستید . می فهمی؟
_ظلم بزرگی است ، تو او را نمی شناسی ! او راهنمای من است
معنای حقیقی سکه ی عالم است. اولین بار او بود که نشانم داد متفاوت ببینم
هر دو روی سکه ی عالم را با هم ببینم و جای تعجب ندارد
اگر او بخواهد که من برای پیدا کردن سبزی حیات به کرانی ناپیدا بروم
تا بدانم ، تا بفهمم آنچه را که باید بدانم
_ اما تو طاقت سرما نداری و او این را خوب می داند اما می خواهد
از بازی مرگ تو لذت ببرد
_خواهش می کنم جفا نکن، من او را دوست دارم . او تنها کسی است
که می تواند مرا به عشق برساند.من می روم تاآن گیاه را برای او بیاورم
به هر قیمتی که می خواهد باشد
همبازی کودکی هایش وقتی دید نمی تواند یارش را از سفر مرگ بازدارد
اشک هایش را در جامی از بلور ریخت همراه او کرد، هنگام رفتن او را بوسید
و گفت:اگر تمام نیرویت را از ذست دادی ، آب این جام را بنوش
_ مرا ببخش، امیدوارم روزی با هم به آسمان برسیم
**************************************************
غریبه دستان یخ زده اش را از پالتو بیرون آورد و به تنها گیاه سبز آن شهر
که از دستان کودکی گرفته بود نگریست.یادش آمد که کودک چقدر
از این که بابا نوئل به جای عروسک یخی برای او آن سبزی مزخرف را آورده شاکی بود
کودک می گفت ، همه به او گفته اند بابا نوئل دیگر او را دوست ندارد
کودک بی آن که منتظر جوابی از غریبه شود خسته و گریان
گیاه را به گوشه ای پرتاب کرده و او را تنها گذاشته بود
***************************************
مردم شهر یخبندان با تعجب می دیدند جوانی که گیاهی سبز بدست دارد
خودش را به سختی بر روی سنگ فرش یخی می کشاند تا برود
یکی از تماشائیان از دیگری پرسید:
چرا راه نمی رود؟
آن دیگری گفت:
امروزه همه می خواهند به چشم بیایند
جوان با شنیدن سخنان مردم آهنین دلش به درد آمد اما او باید به راهبرش
ثابت می کرد که چقدر دوستش دارد
و برای رسیدن به معشوقش حاضر است هر کاری که راهبر بگوید انجام دهد
آتشی در دلش روشن شده بود و اشک های داغش بر روی سنگ فرش یخی
می ریخت و یخ ها را آب می کرد. با شعله ور شدن آتش در قلبش
تمام بدنش گرم شد .بلند شد تمام توانش را جمع کرد
و دوید .و دوید . و دوید
ناگاه به خودش آمد دید گرمای دستانش دارد ریشه گیاه را می خشکاند
اما آبی در آن اطراف نبود
او باید آن گیاه را سالم می رساند
ناگهان به یاد جام بلورین یارش افتاد
و اشک های حیات بخش را به روی گیاه ریخت
با طراوت تر ازهمیشه شده بود
و باز دوید......... دوید ........دوید
به در خانه راهبر رسید اما دیگر نایی برایش نمانده بود قلبش در آتش سوخته بود
می دانست که دیگر عمر حیاتش پایان یافته
اما لبخند رضایت راهبر برای او کافی بود
****************************************
_این هم گیاهی که می خواستید، این راه پر مشقت را فقط به امید
دستیابی به حقیقت و رضایت شما پیمودم
مسافر برای راهبر عادی شده بود ،دیگر محبت هایش ، شیفتگیش را نمی دید
نگاهی به او انداخت و گفت:کسی زودتر از تو آن گیاه را آورده، تو حتما گشتی
و در شهر، گیاه مشابهی یافته ای تا این مسئولیت را از سر خودت بازکنی
گیاه تو اصل نیست
گیاه تو اصل نیست
گیاه تو اصل نیست
جوان دیگر هیچ نمی شنید جز آواز قناری کوچکش را که هر روز
وقتی که درمانده بود برایش می خواند
احساس سبکی می کرد دیگر نه شهر یخی ، نه آدم ها
برایش اهمیتی نداشتند، حتی راهبر که عیار محبتش را نشناخت
او حالا بی وزن از ورای همه ی سکه های عالم
به اشک های ندامت راهبر می گریست
**********************************
راهبر گیاه را برداشت و به بالاترین نقطه عالم، جایی میان آسمان رفت
و گیاه را دردل آسمان کاشت
و هر بار که آن گیاه در آسمان بدرخشد
مسافری غریب در زمین پیدا می شود