از آن روز که هستی یافتم دلم را با عشق پیوند زدم
من بیدل در گستره ی عشق حیرانم .شاید که وامانده باشم
می خواهم گل چمن آرای هستی را بیابم
من دل شده در لحظه ای از وجود. عاشق شدم
اما کدامین عاشق بماند؟!
و مرگ برای تو تقدیر است اگر حلاج وار بر بلندای عشق روی
فرهاد و شیرین . شیخ صنعا همه را به یاد دارم اما
ای قبلگاه به من بگو که عشق چیست؟
صدف در دریا.قلب بی تاب یا ستاره یی در کهکشان نابودی
می خواهم در وجودت حل شوم
کاش می شد اسرار عشق ومستی را بر بالای منبر عدالت عاشق فریاد زد
و هیچ دادگاهی تو را به جهالت و دیوانگی محکوم نمی کرد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 10:8 توسط المیرا
|