مدتی است حرفی است در دلم که به واژه در نمی آید

از نوشته های قدیمی می نویسم

قلم را بر پهنه ی کاغذ سفید عشق می چرخانم و در آن به دنبال محور کائنات هستی هستم

در میان وسعت و عظمت آبهای بی کرانت زمزمه ی یارب یا رب .آتش خفته درون آب را شنیدم

و به پرش های عاشقانه جفت های دریایی دل سپردم

سحرگاهان و شباهنگام در صحنه ی افق زندگی ایستاده ام و سجده های

عاشقانه ی برگ ها را لمس کردم.

ای قبلگاه . ای سجدگاه همه ی هستی

تو کیستی . تو چیستی؟

که این گونه همه آفاق در تسبیح ذکر توست

هان ای دل غافل دیده ی بصیرت بگشا و خنده بر لب نه..

و بگو ای آسمان . تجلی بخش نگاه معشوق

ای آبهای رونده که برای رسیدن. با موج های افشان گیسوان یکدیگر  را نوازش می کنید

ای درختان که با اتصال خود صحنه ی عاشقی را بها می بخشید

و با سجده ی برگ های محبت به زندگی نور می بخشید

و حتی ای سنگ تو که با استقامتت . دلیل بودن و رفتن را استحکام می بخشی

و همه همه ی  کائنات و هستی

شما هر چند که همه وقت در یاد محبوب هستید

اما

هیچگاه جون من لذت نبرده اید

چرا که من همه ی هستی را که همچون دانه های تسبیح به هم متصل شده و مدام

ذکر انا الحق

می گوید را دیده ام . بوییده ام 

و از دیدن این شور و مستی بر خود غره می شوم که چنین خدایی دارم

که دست توانای او قشنگ ترین نقاشی دنیا را بر جای نهاده است