دل نوشته
سلام
به که سلام می کنم.نمی دانم
شاید هم می دانم. آری به عشق محض عالم -به خدای ستاره های کم سو آسمان هستی
به همان اهورامزدایی که مرا در آغوش مهرش چنان می فشارد که سرمای هوای مه زده را
احساس نکنم.به همان روح القدسی که آشیانه اش گرمترین آشیانه ی دنیا برای کبوتران
زخمی است و به همان رب العالمینی که به نام او زندگی را آغاز کردم.
آغازی به پهنه ی عشق به پهنه ی هستی
خدایا بی پروا .به دور از شمارش صفات بی شمارت که در وهم نگنجد و در روح نیاید
صدایت می زنم
از عمق دالان زندگی - ازبی کران عشق صدایت می زنم
شاید که لبیک بگویی به این تنه خسته. به این روح عریان شکسته
من در میان روح آدمک های اسیر هوای دم کرده وگره آلود هستی. حیران مانده ام
به کدامین سو باید رفت؟
نمی دانم!!!!!!!!!
در این جزیره ی سرگردانی .من آواره ی سر گردان به دنبال ساربانی برای
خستگی هایم می گردم !!!!!!!
از شوق لبریزم.پیاله ها را نوشیده ام.شراب تلخ عشق را یکسره سر کشیده ام
خدایا حیرانم .حیران
حیران تاریخ. شاید زنی از میان تاریکی شب های من بیاید . بگوید:
که ای دختر شب های از خود شکسته
دختر تاریخ
بیا که با تو بگویم که این تاریخ من و تو
تاریخ مردانه است !!!!!!!!!
در این تاریخ فقط مرد ها عاشق می شوند . فقط مردها بر کنگره ی عرش بوسه می زنند
و من و تو باید در نیمه ی پنهان تاریخ . در گوشه ی پستوی تاریخ بمانیم
شاید روزی کسی بیاید به آن قالیچه ی تولد که در پستوی تاریخ گم شده است
نگاهی بیندازد و شاید
غبار آن را بتکاند و آن وقت من وتو از میان غبار فراموشی بیرون بیاییم
و شاید..................