سفر 2
چقدر دنیا حقیر بود .مثل یک پازل کودکانه٬ مثل یک بازی زیبا و دلنشین بود.
با یکی از پرنده های خدا برای اولین بار در آسمان شام خوردم .
چقدر جده از آسمان زیبا بود .زمین بازیش پر از مربع های کوچک زیبا بود
که با نور سبز آذین بسته بودند .از آن بالا با نرگس (پرنده ی عاشق )
مدام ذوق می زدیم و می خندیدیم بر هرچه که نامش دنیاست
بر هرچه رنگ تعلق داشت .
حس غریبی داشتم انگار این غول آهنین ٬این غول مهربان تونل مرگ بود
تونلی نورانی که همه از آن می گویند و ما انسانهایی که بی آنکه بدانیم
مرده بودیم و به انتظار یک تولد نشسته بودیم
از همان آغاز شباهت عجیبی بین مرگ و این سفر احساس می کردم
از همان ثانیه های پرواز٬از همان لحظه ی دل کندن از زمین
و پرواز به سوی نا شناخته ها
ساعت ده ونیم زمان به عقب برگشت گویی نیم ساعت جزو عمر ما نبود
لحظه- لحظه ی بازگشت بود به زمین
اما نه زمینی از جنس دنیا
بلکه زمینی از جنس نور ٬از جنس محمد
ساعت ده این اتصال میسر شد وما هم آغوش هوای شرجی جده شدیم
و لحظاتی بعد بازهم بازپرسی اما این بار در سرزمینی که در آن غریبه بودیم.
چند نفر تمام گذرنامه ها رو بررسی کردند و بعد از کلی معطلی
در اولین ساعت روز شنبه ٬یک بامداد ما به سمت مدینه به راه افتادیم
و در این مدت نامه ی پرستو
وحرف های نرگس و دکتر شریعتی مونس و همراه من بود .
جاده در امتداد نور می رود و تمام فرشته ها خوابیده اند.
ساعت یک ونیم
جده