مسلخ
روشنای صبح یا تصویر یک غروب مبهم
نمی دانم کی بود ؟
کودکی تنها در مسلخ خون
جرمش اسرار هویدا کردن نبود
جرمش آن است که اسرار نمی دانست
یک چوبه ی دار از نطق ها
و یک آسمان اشک
دیدم لحظه بر دار کشیدن کودک را
او را به جرم دنیای وارونه
سه بار قربانی کردن
قاضی : به جرم صداقت به مسلخ برید
.................................
قاضی: به جرم یکرنگی او را بر دار کشید
..................................................
قاضی : به جرم عشق او را بسوزانید
.................................................
و این بار کودک قصه ام آن قدر تنهاست
که کس نیست خاکسترش را بر دستان باد دهد
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر ۱۳۸۶ ساعت 17:22 توسط المیرا
|