می شکنم٬ آن سان که تو می خواهی

دوباره مدینه ٬مکه٬ تو ٬ من

در این تاریکی دل شکستن دگر معنا ندارد

یا طفل کوچک من٬ معنای سلول های هستی را نمی فهمد

صدایت می کنم

آن سان که ابراهیم بت شکن در بتخانه صدایت زد

آن سان که موسی در برابر فرعون پیدایت می کنم

خودم را ٬تو را٬ هستی را ٬حیات را

گم کرده ام

همه چیز را در تلخی این  شکستن پیدا می کنم

می دانم٬ اما.... اما ....اما....

تویی که فراسوی ذهن کوچک منی

تویی که تمام احتیاج را معنی می کنی

تویی که دلم با تیک تاک ساعتت می رقصد

دست بر قلبم بگذار وبخوان

بخوان ٬تا بر ذکرت آرام شود

آرام......  آرام...............