زبانم در دهان نمی چرخد .حرفها دارم برای گفتن اما افسوس ....

این روزها پایبند حسی مرموز شدم و فریادم محکوم به خاموشی است

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین

                 گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

حقیقت زندگیم

کاش تو آتش درونم را می دیدی و می خواندی تمام

دل نوشته هایم را

منتظر کامنت تو می مانم  ..................

صدایم کن . صدایم کن

به همان خدای کعبه

تمام من یک جفت چشم شده

تمام من یک جفت گوش شده

برای آمدنت

برای نوازش های عاشقانه ات

آمدنت را بو می کشم .فریاد می زنم

سرمه ی خون

غسل اشک می خواهی ؟

و این بار تمام سکوت می شود.

مگو سکوت که عاقبتش این است.

 این بار  روی سخنم با شماست تمام آنهایی که دل نوشته های بی سرو ته

مرا می خوانید و گاهی به سلامی دل مرا شاد می کنید

تمام دردم را با شما قسمت می کنم .شاید دعای از سر صدق شما

دست روزگار را با من مهربان کند .  و او که چند سالی است

مرا به افسون نگاهش پایبند کرده .دوباره به کلبه ی دلم باز گردد

و با او معنای حیات را دوباره معنا کنم

دعایم کنید

دعایم کنید

دعایم کنید