پنجمین دفتر سفر را ورق بزنم
اما افسوس ...........افسوس.....که این همه ناتوان شده ام
دو نفر در من جنگ می کنند ومن خسته ی این مبارزه ی بی سرانجام
- بی نوا آنچه فکر می کنی٬ آنچه حس می کنی تخیل است
-نه........... نه...............نه...............تو دروغ می گویی ٬ تو می خواهی
مرا اسیر کنی تو.................................
-من می خواهم تو بر مدار عقل حرکت کنی٬ عاقل باش عاقل
-عقلی که بخواهد مرا پایبند دنیا کند نمی خواهم ٬پر از حس پریدنم
پاهام رو زمین نیست
ـرو آسمونم نیست ٬ تو گرفتار عالم توهم وخیال شدی
فرزند دیگرم که بیشتر دوستش دارم اشک می ریزدو می گوید :
حرف هایت می خواهد فریبم دهد ٬اما حسی مرموز مرا می خواند و
فریاد می زند دچار شک نشو ٬ با همه ی بدی هایت دوستت دارم باور کن
این می گوید و آن می گوید ٬ ومن خسته ی جنگ دو فرزند درونم
و بیمار می شوم و هیچکس نمی داند چقدر به او احتیاج دارم
تا بیاید و پرده ی شک و تردید را بدرد و آرام در گوشم نجوا کند
خسته ام خسته ..................مهربانی زیبایت را نفس می کشم
قناری دل در کنج قفس بی تو دارد میمیرد .به مرگ هم راضیم
فقط به امید دیدار .حتی لحظه ای