وقتی که قلم تاب نوشتن از تو را ندارد
دل کوچک من جطور بر فراق تو صبور باشد. دیروز آمدند
مسافران آسمان خدا
دلم را در پس نامه های آشفته ام به سرزمین تو آوردند
و آتش سوخته ی دلم را پیشکش تو کردند
نمی دانم با دلشان چه نجوا کردی که هنوز آشفته اند٬ هنوز بی تابند .
چشمانشان لبریز از الماس های تو بود و
تمام لباس هایشان بوی زلفین سیاه تو را می داد
آنچنان سفت در آغوش گرفتمشان که
گویی.................................................
آه الله من !محمد!حسن!آسمان بقیع!
نه خاک بقیع که چهار آسمان را در آغوش کشیده!
چقدر دلتنگم ...................چقدر
همسفر نورم جای تو در کشاکش روحم خالی بود
دلم می خواست کنارم بودی
همانند روضه مرا سفت در آغوش مهرت پناه می دادی و آرامم می کردی
معبود تو بگو! تو که می دانی چشمانم به رنگ شفق شده
و انار دلم تکه تکه از چشمانم بر خاک می افتد. تو بگو! بدون دل چه کنم ؟
دلی که گاه اسیرست و گاه نیست . کی مال تو می شود؟
کی تیک تاک دلم با نام تو می لرزد ؟
کی؟ کی ؟
از خودم خسته ام . خوشا به حال پرستو های سپیدت که دیروز آمدند .
کاش می دانستند که این روزها چقدر به تو نزدیکند
خوشا به حال آنان که لذت نزدیکی به تو را
نگین انگشترشان می کنند .
خوشا به حال آنان که همچون من هبوط نمی کنند
خوشا به حال .....................................................................
می گوید چرا سکوت کردی؟
نازنین دل چه بگویم که من پر از خالی ام .
از تهی چه می خواهی بشنوی ؟
رفتن از کنار نور ٬عبور از آغوش مهربانی دلتنگم می کند
نمی دانم چه می خواهم !
نمی دانم چه می گویم !