علت سکوت
و من چاره ای جز سکوت ندارم
شازده کوچولوی نرگس برایم فانوس می آورد اما بازهم در تنگ قفس باز نمی شود
عاصی می شوم.سردرگم با ساک بسته چشم براه لبیک خون خورشید ها می مانم
و در میان بغض ناباوری من تاریکی در روشنی متولد می شود و
من راهی نور می شوم با همه ی نا امیدی ها و کژ فهمی ها و تاریکی ها
کم طاقت شده ام .انگار روحم طاقت و حوصله اش را جایی جا گذاشته است
ولی امیدوارم که شاید در طلائیه خودم را بیابم و آدم شوم و
از این حالت مبهم بیرون بیایم
افسوس و صد افسوس که نمی توانم یک شبه این ره را ببوسم
عیار سوال هایم را کمی یافته ام و جواب معما ها چه آسان حل می شد
تصمیم می گیرم بی آنکه بتوانم عمل کنم
درجا می زنم و از همسفری هایم جا می مانم
با همه ی خستگی به کنار معدن آرزوهایم بازمی گردم و در لحظات تحویل سال
چشم در چشمش به انتظار می مانم. سرمای روحم - جسمم را به خواب می برد
در آغوش همسفر عمیق و آرامم.آرام آرام
چند ثانیه به تحویل سال بیدار می شوم.
وضو می گیرم به نیت پاکی
چشمانم را به او می دوزم و با التماس گویی لبیک می گویم
با سکوت فریاد می زنم.مغزم قفل شده بود
نرگس دعا چی بود ؟
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الا احسن الحال