لحظه پیوند نور به آسمان به شهر محمد رسیدیم.

شهر نور  شهر عشق  مسجدالنبی وگنبد خضرا

در آغوش آسمان به تو لبخند می زند

ومحمد به بدرقه میهمان ها آمده است

 ودر اشک های امتش عیان می شود.

حالت عجیبی بود . شهر محمد  بوی محمد بوی اسلام

در تمام فضای زمین وآسمان پخش شده بود

در آخر به خانه آرامش محمد رسیدیم

در اینجا همه جا خانه محمد است

وهر جا که می روی قدم گاه اوست

هتل ما روبروی بقیع است.

آن ها هم مشتاق به میعاد گاه آمده بودند.

نمی دانم در این کاروان که بود که این همه مقبول اهل نظر بود!

وما ساعت ۸ به سمت مسجد النبی به سمت نور گنبد خضرا

 به راه افتادیم.فرشته ها همه جمع شده بودند

مولایشان را از جدش طلب می کردند

اللهم عجل لولیک الفرج

نور دوازدهم ! به راستی تو کجایی؟؟

یعنی می توان تو را دید؟

بود آیا که درآشیانه آرامش رسول الله میکده عشق 

 میکده دیدار را بگشایند٬

ومن تو را از پشت چهره نقابین دنیا ببینم ؟

کاش ............کاش...........کاش..........کاش........

وبعد با گام های لرزان به سمت آغوش محمد

با نرگس پرنده ومریم معشوق خدا ویار دیگرش

به راه افتادیم.

ومن از دست فرزند این خاندان آبی به نیت پاکی وسلامتی

 در صحن نوشیدم

محمد! چقدر با شکوهی!!!!

چقدر اینجا نور وعشق پیوند می خورند!!!

نرگس مدام می گوید: رحمه للعالمین

ومن دلم را به این نوید خوش می کنم

وچقدر سخت بود

چقدر جسارت می خواست ورود به مسجدی که از آن تو بود

باورم نمی شد که آن همه به آرامشی خلسه وار تبدیل شوم

ومن این همه راحت در آغوش تو بخوابم

خوابی شیرین وآرام بخش

اما محمدم! پیامبرم!

دلم خیلی مرا سرزنش می کند

چرا که فرصت سخن گفتن وعشق بازی

 با تو را در خواب غفلت گذراندم

واقعا چرا؟

چرا مرا که این همه حقیر و کوچک وبیمار دنیا هستم

دعوت کردی؟؟؟

من طاقت ندارم با خود المیرای واقعی مواجه شوم

من طاقت برداشتن نقابم را ندارم

محمدم ! دلم نمی خواست در برابر تو این همه از خودم بیزار شوم

می دانم تو آنقدر مهربانی که

حتی مرا .........................................................................

آخر این جمله را تو تمام کن

یا حق

مسجدالنبی ۱۲:۵۵ظهر