دیوانه
این بار سخن از واژه نیست
این بار تقلای لفظ بازی نیست .
این بار آتشفشان روح است
این بار سوختن است
برای تو می نویسم معشوق
این روزها همه در پی دغدغه نوع انسانند
و من میان این جمع ودلم به دنبال توست
می خواهم پرده دری کنم
رسوا بشوم
دیگر تاب ندارم
چند سال پیش بدنبال یک نگاه مست شدم
بی خود شده از خویش شدم
از تمام تعلقاتم.از همه ی اسماعیل هایم در گذشتم وبه دنبال تو دویدم
تویی که نگاهت ته مانده ی قلبم را ذوب کرد
ومن پی یک نیاز
پی یک اتصال عاشقانه
بدنبال نگاهت همنشین غربت شدم
غربتی که با وجود تو برایم موطن حقیقیم بود
نمی گویم عاشق خوبی بودم
نمی گویم خطا نکردم
اما...................
آری حق با توست
من بی وفای جفا کار بودم
اما درد اشتیاق تمام توانم را از من ربوده
اشتیاق برای تو شدن
برای تو نفس کشیدن
آه معشوق تا به کی باید با در بسته مواجه شوم
امروز در زبان نرگس می آیی ومی گویی:
هاجر باش
ابراهیم باش
اسماعیل باش
من نباش
المیرا رابکش
آخر تو که می دانی من نه صبر هاجر دارم
نه ایمان ابراهیم
نه خلوص اسماعیل
من همان کودک پر از خطا و اشتباه ام
همانی که روزی به دنبال نوای نی تو دوید
دیگر تاب ندارم
روزها می دود و لحظه ی فراق جسم نزدیک است
چقدر صدایت بزنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگو که باز بچه شدم
من تمام عشقم را با تو معنا می کنم
نمی خواهم عاطفه ام به بازی گرفته شود
معشوقم باش
می خواهم برایت گریبان چاک زنم
تا به عاشقی باورم داشته باشی
امای همه ی نوشته های من
عشق من از جنس دگر است
عاقلانه نیست
از جنس این دنیای هزار رنگ هزار چهره نیست
معشوقم
زیبای حقیقیم
در برابر عظمت نگاهت مرا با عقل چه کار
تنها تو را خواهم
در کنار رحمت محمد
غربت بقیع
ودر کنار عظمت نگاه خدایمان
تو را خواستم.
تو را به قداست عشق
تو را به محبت محمد
قلب بی تابم را بخواه
من به آغوش تو نیازمندم
ساقیا از سربنه این خواب را
آب ده این سینه ی پرتاب را
ساقیا یک دم به کف نه بربطی
زورق تن را بیفکن در شطی
............................................
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
