باز هم زمان در خواب گذشت ٬ تا نزدیکی های غروب

بعد از حرفها و نصیحتهای دوستانه راهبر آسمان

به سمت محمد به راه افتادم

وای خدای من!چقدر غروب مسجد النبی زیباست

چراغهای زمین و آسمان روشن شده

وفرشته ها دوان دوان به سمت میعادگاه عشق می دوند

چه لحظه قشنگی است.لحظه اتصال زمین وآسمان

قلب تاریکم روشن می شود

وبا تمام وجود از عطر محمد سر مست می شوم.

دوستش دارم بیشتر از آنچه فکرش را می کردم.

سلولهای بدنم صدایش می زنند .

بعد از نماز در آغوش ماه به سمت گنبد سبزش می رویم.

نزدیک ..نزدیک..نزدیک

دلم می لرزد.تمام حسم نسبت به او محبت است

لبخند از روی لبانش محو نمی شود.

مدام می خندد ٬می بوسد .

آنقدر محبت دارد که نمی تواند لحظه ای آرام بماند

اما وقتی سر بر می گرداند نگاهش رنگ خورشید هنگام غروب را دارد.

و خون همچون اشک روان در دلش موج می زند

ونگاه آنهایی می کند که فراموش کرده اند

 محبت محمد که شامل حال همه می شود

 از برای عشق او به ناموس خدا فاطمه است .

وقتی به بقیع نگاه می کند

مروارید های بلورین را در چشمش می بینم

که از برای دردانه هایش به خصوص نیمه سیبش "حسن ابن علی"

بر روی صورت ماه گونش می غلتد.

آه محمد ...چقدر اسمت زیباست

در کنار تو با فرشته هایی که کنارم گذاشته ای بی نهایت آرامم

سر مستم٬عاشقم

کمکم کن تا لحظه ناب را در یابم و اسیر نباشم

                                هتل .ساعت ۱۱ روز شنبه