سفر 1
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
این واژگان معشوقی است که در شیطنت یک اتفاق گاه حضور می یابد
در میان آسمان و زمین به پرواز به صدای پریدن می اندیشم
لحظه ی جدا شدن از زمین عجیب بود و غریب
احساس می کردم این منم که دارم از من جدا می شوم
آن صدای وحشتناک رهایی و لذت اوج مرا به خلسه ای می برد
که برایم ناب وبکراست.
تجربه ای که شاید دیگر هیچگاه رخ ندهد
صدای باد مرا به عالم مثل افلاطون خیالم می برد .
اینجا همه غریبه های آشنا هستند .
وقتی نامه ی پرستوی بازگشته از وطن را می خواندم
احساسات لطیفش مرا آرام می کرد
وحال به قول او احساس می کنم همه به یک نوع خدا شده اند .
هرکسی نشانی را به یادگار آورده تا عهد پیشین (مهر عاشقی) را به یاد آرد
و داغ سینه اش را عیان به تماشاگه عالم بگذارد.
سفر شروع شد - ثانیه های پرواز به همین راحتی
و ساعاتی دیگر من در شهری خواهم بود که هیچ تصوری از آن ندارم
یا حق ۱۳/۵/۸۵