اسم دیگر خدا آه است
و هیچکس تمامم را نمی فهمد .
می خواهم فریاد بزنم .نمی توانم
آن کس که بوی باران می داد می شنود
سکوت می کند اما دردم را دوا نمی کند
خسته اش می کنم و از خودم بیزار می شوم
بغضم دلش می خواهد رها شود اما ..... اما.......
نخواه که با تو هم از این زخم کهنه بگویم
زخمه ای که بر چنگ دلم می نوازد و
آتش به پا می کند
خسته می شوم . از خودم بیزار می شوم
به خاطر تمام کوچکیم . تمام ظرف کوچک و کم صبرم
می خواهم سکوت کنم
اما فرهادی مدام تیشه بر ریشه ام می زند
و من فقط صدای زخمه هایش را می شنوم
دیدار در میان تمام دلهره هایم گم می شود
خودم را گم می کنم و اشکم در سرما یخ می زند
می خواهم گله کنم اما تاب نمی آورم
و باز سکوت می کنم.
این همه سکوت دارد خفه ام می کند
نمی شنوی صدای آه پاییزی ام را
تا زمستان راهی نیست
اگر نمی خواهی؟
اگر نمی خواهی؟
نمی گویم عاطفه ام را پس بده
جایی برای خرج کردنش ندارم
اما اگر نمی خواهی؟
نه تو را به خدا بخواه
صدایم را بشنو
می خواهم پروانه باشم اما نمی توانم
شهره شدم .فریاد شدم
نمی خواهم مثل بلبل بی طاقت باشم اما........
دلم برای دیدنت تنگ است
کی رخ می نماید ؟
نمی دانم
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد وجان نیز هم
