خاموش

مدتی است که قفل بر دهان دارم

واژه ها دیگر همسفرم نیستند

می خواهم فریاد بزنم وتمام

بغض درونم را به شعله ی افق

پیوند بزنم اما افسوس

بغضی فروخورده به وسعت

کهکشان سوال های بی جواب.

*************

می خواستم از زبان هنر بگویم

اما همه ی واژه هایم

به آه درونم سوخته بود

رب العالمینم

مرا به ورطه ی ...........

کشانده

و من در این سرزمین بی نام

معلق مانده ام

هیچ کس نیست

هیچ کس نیست

من من من

تنها تنها تنها

نغمه های هیچ کس دردم را دوا نمی کند

جز او

که شاید نشانه ای بفرستد

باید نشانه ای بفرستد .

پناهی نیست .

پرستو می گوید معجزه در راه است

اما ظرف وجودم خالی تر از همیشه است

امید ها همه به یغما رفته

جز انوار طلایی

که شاید تنها طناب نجات من

به سوی پنجرهای روشن باشد

این روزها تنگ بلورم .مدام می شکند

ومن بی آب می مانم

پروردگارم جز تو .....!............!..............؟

 

آتش

  پارچه ای منقش به نام الله تمام وجودم را پر کرده

  تشنه ی یک بوسه ی  مستانه از زلفین سیاه معشوقم

  من یک حسرت خورده ی – جامانده ی – وامانده ام

  لحظات دیدار چقدر عجیب گذشت

  بعد از پرواز از اقیانوس

  معنای تشنگی را می فهمم

  شکایت ندارم که چرا تشنه ام –چرا دست خالی هستم

  اما معشوقم مرا ببخش به خاطر تمام گله های کودکانه ام

  الفاظ مرا یاری نمی کنند

  سرب وجودم در هیچ قالبی نمی گنجد

  می سوزاند –ذوب می کند –از بین می روم

  هیچ محملی جور کش قلبم نمی شود

  دلم هوای بوی سکرآور نرگس را دارد

   درد دارم .درد دارم

  کجاست درمان ؟

   کجاست درمان؟

   کجاست؟

  آی ایها الناس

  به دادم برسید

  ره گم کردم تا برسم بر دوست

  اما دیگر نه منی مانده

  نه رهی

  آتش گرفتم

  ببرد از من قرار وطاقت وهوش

  بت سنگین دل .سیمین بنا گوش

   از آسمان سروش معجزه می آمد

  از مولود کعبه

  خواب از سرم پرید

  وحال درد خماری فراق دارد مرا از پا در می آورد

  دردم از یار است و درمان نیز هم

  دل فدای او شد و جان نیز هم

حرف های خودمانی 2

ثانیه های ناب اتفاق در پیش است

و من حیران حسی مرموز

در پی این اتفاق میدوم

ترسی عجیب سلول هایم را

منجمد کرده.

دیدار سنگین است

حریف می طلبد

کودکی نوپا به میدان آمده

وحیران شده

نظم عمودی و افقی نوشته ها

گم شده

چقدر لفظ؟؟؟؟؟؟؟؟

می ترسم

می ترسم

می ترسم

 بوی نرگس

سکر آور است

خوش به حال

تمام گلهای پرواز

به دنبال یک شراب ناب می گردم

شرابی که جسارت دیداردهد

 

نگار می فروشم عشوه ای داد

که ایمن گشتم از مکر زمانه 

حرف های خودمانی

با آن که می ترسم هنوز پست قبلی را نخوانده باشی

اما طوفان درونم دیگر صبر را از من دزدیده

شاید تعجب کنی از این که این گونه می نویسم

باور کن دیگر چاره ای ندارم

دیگر حتی واژگان زیبا.بازی های زبانی یاریم نمی کند

خسته تر از آنم که بتوان گفت

آتشی در قلبم دارد مرا می سوزاند

و تنهایی تنها معنای آدمی

فریاد فففففففففففففففففففففففففففففففففریاد

فرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررریاد

فریییییییییییییییییییییییییییییاد

فریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

فریاددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

و نهایتی در دلم نیست

هر بار که نوشتم امید داشتم تا از سرو غرورت پایین بیایی

و جوابی .نظری بدهی

آن همه احساس زا احیا کنی

اما تو بودن و نبودن را یکسان دانستی

می دانم روزی مرا به خاطر می آوری

آن روز که دیگر نشانی از من و تمامی احساسم نیست

می دانم هر کس این نوشته را بخواند . فکر  می کند

که عاشق شدم

و کاش عشق به آن شکل که امروزه معنا می شود برای من معنا داشت

دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری؟

(سفر از دنیایی که محبت در آن عیاری ندارد)

راهبر

_سردم اسـت،گرمایی اینجا نیست؟

_اینجا عصر یخبندان است ، دنبال چه آمدی؟

غریبه سکوت کرد نمی توانست برای مرد آهنی از دنیایش بگوید

مرداز پشت عینک دودی اش به غریبه چشم دوخته بود 

 برایش عجیب بود سالها بود که در آن شهر کسی طلب گرما نکرده بود

وقتی سکوت مرد را دید با خود گفت: حتما دیوانه است

سری از روی تاسف تکان داد و سر در گریبان به راهش ادامه داد و

در میان بلورهای یخ ناپدید شد

غریبه تنها و مستاصل به اطرافش نگاه کرد

شهری از یخ ،حتی آجرها هم از یخ بود

ترسی شدید همه ی وجودش را در بر گرفته بود

نه راه پس داشت نه راه پیش

سرما تا مغزاستخوانش را می سوزاند

دندان هایش به هم می خورد ،پاهایش کرخ شده بود

دیگر حتی توانایی راه رفتن نداشت .نه پوتین چرمش، نه پالتوی پشمیش

 هیچ کدام دردی را از او دوا نمی کرد

به سختی خودش را به کناردیواری رساند و نشست هرچند که

 سنگ فرش و دیوار یخی درد سرما را در او تشدید می کرد

اما چاره ای نداشت پاهایش دیگر او را یاری نمی کرد
*****************************************************

_چرا حرف مرا نمی فهمی ؟ تو برای او با دیگران هیچ فرقی نمی کنی

 شما ها همه برای او فقط سرگرمی هستید . می فهمی؟

_ظلم بزرگی است ، تو او را نمی شناسی ! او راهنمای من است

معنای حقیقی سکه ی عالم است. اولین بار او بود که نشانم داد متفاوت ببینم

هر دو روی سکه ی عالم را با هم ببینم و جای تعجب ندارد

اگر او بخواهد که من برای پیدا کردن سبزی حیات به کرانی ناپیدا بروم

 تا بدانم ، تا بفهمم آنچه را که باید بدانم

_ اما تو طاقت سرما نداری و او این را خوب می داند اما می خواهد

 از بازی مرگ تو لذت ببرد

_خواهش می کنم جفا نکن، من او را دوست دارم . او تنها کسی است

 که می تواند مرا به عشق برساند.من می روم تاآن گیاه را برای او بیاورم

 به هر قیمتی که می خواهد باشد

همبازی کودکی هایش وقتی دید نمی تواند یارش را از سفر مرگ بازدارد

 اشک هایش را در جامی از بلور ریخت همراه او کرد، هنگام رفتن او را بوسید

 و گفت:اگر تمام نیرویت را از ذست دادی ، آب این جام را بنوش

_ مرا ببخش، امیدوارم روزی با هم به آسمان برسیم

**************************************************

غریبه دستان یخ زده اش را از پالتو بیرون آورد و به تنها گیاه سبز آن شهر

 که از دستان کودکی گرفته بود نگریست.یادش آمد که کودک چقدر

 از این که بابا نوئل به جای عروسک یخی برای او آن سبزی مزخرف را آورده شاکی بود

کودک می گفت ، همه به او گفته اند بابا نوئل دیگر او را دوست ندارد

 کودک بی آن که منتظر جوابی از غریبه شود خسته و گریان

 گیاه را به گوشه ای پرتاب کرده و او را تنها گذاشته بود

***************************************

مردم شهر یخبندان با تعجب می دیدند جوانی که گیاهی سبز بدست دارد

خودش را به سختی بر روی سنگ فرش یخی می کشاند تا برود

 یکی از تماشائیان از دیگری پرسید:

چرا راه نمی رود؟

آن دیگری گفت:

امروزه همه می خواهند به چشم بیایند

جوان با شنیدن سخنان مردم آهنین دلش به درد آمد اما او باید به راهبرش

 ثابت می کرد که چقدر دوستش دارد

و برای رسیدن به معشوقش حاضر است هر کاری که راهبر بگوید انجام دهد

آتشی در دلش روشن شده بود و اشک های داغش بر روی سنگ فرش یخی

 می ریخت و یخ ها را آب می کرد. با شعله ور شدن آتش در قلبش

 تمام بدنش گرم شد .بلند شد تمام توانش را جمع کرد

و دوید .و دوید . و دوید

ناگاه به خودش آمد دید گرمای دستانش دارد ریشه گیاه را می خشکاند

اما آبی در آن اطراف نبود

او باید آن گیاه را سالم می رساند

ناگهان به یاد جام بلورین یارش افتاد

و اشک های حیات بخش را به روی گیاه ریخت

با طراوت تر ازهمیشه شده بود

و باز دوید......... دوید ........دوید

به در خانه راهبر رسید اما دیگر نایی برایش نمانده بود قلبش در آتش سوخته بود

می دانست که دیگر عمر حیاتش پایان یافته

اما لبخند رضایت راهبر برای او کافی بود

****************************************

_این هم گیاهی که می خواستید، این راه پر مشقت را فقط به امید

دستیابی به حقیقت و رضایت شما پیمودم

مسافر برای راهبر عادی شده بود ،دیگر محبت هایش ، شیفتگیش را نمی دید

نگاهی به او انداخت و گفت:کسی زودتر از تو آن گیاه را آورده، تو حتما گشتی

 و در شهر، گیاه مشابهی یافته ای تا این مسئولیت را از سر خودت بازکنی 

 گیاه تو اصل نیست

گیاه تو اصل نیست

گیاه تو اصل نیست

جوان دیگر هیچ نمی شنید جز آواز قناری کوچکش را که هر روز

 وقتی که درمانده بود برایش می خواند

احساس سبکی می کرد دیگر نه شهر یخی ، نه آدم ها

 برایش اهمیتی نداشتند، حتی راهبر که عیار محبتش را نشناخت

او حالا بی وزن از ورای همه ی سکه های عالم

 به اشک های ندامت راهبر می گریست

**********************************

راهبر گیاه را برداشت و به بالاترین نقطه عالم، جایی میان آسمان رفت

و گیاه را دردل آسمان کاشت

و هر بار که آن گیاه در آسمان بدرخشد

مسافری غریب در زمین پیدا می شود

از آن روز که هستی یافتم دلم را با عشق پیوند زدم

من بیدل در گستره ی عشق حیرانم .شاید که وامانده باشم

می خواهم گل چمن آرای هستی را بیابم

من دل شده در لحظه ای از وجود. عاشق شدم

اما کدامین عاشق بماند؟!

و مرگ برای تو تقدیر است اگر حلاج وار بر بلندای عشق روی

فرهاد و شیرین . شیخ صنعا همه را به یاد دارم اما

ای قبلگاه به من بگو که عشق چیست؟

صدف در دریا.قلب بی تاب یا ستاره یی در کهکشان نابودی

می خواهم در وجودت حل شوم

کاش می شد اسرار عشق ومستی را بر بالای منبر عدالت عاشق فریاد زد

و هیچ دادگاهی تو را به جهالت و دیوانگی محکوم نمی کرد.

 

درد

آسمان دشمن سجاده ی زمین شد

و از پشت دستان مهربانش

ناجوانمردانه ترین درد ها را برای او خواست

طوفان خودخواهی . صاعقه ی بی عدالتی و سیل غم

آرام شد اما دیگر سجاده ای نبود

و حال آسمان باران اشک در مرثیه زمین می سرود

و زمین چه بزرگوارانه .خود را در برابر قطرات باران نهاد.

دیوار ساکت وتنها

چشم دوخته به من

صدای دو بوق ممتد:

-سلام. اینجا کجاست؟

-دهکده ی بی سرنشین.همراه می شوی؟

-انگار فصلی پشت در صدایم می کند!

دو بوق ممتد:

-فرشته خانه ی توست؟

-بالش زخمی بود زود رفت

دیوار ساکت وتنها

چشم دوخته به من

فریاد بدتر از جیغ تلفن

صدایی بی رحم

آیینه ات زنگار گرفته

                          بد

                              بد

                                  بد

گوشم را بگیرید

لذت متن مرد

دیوار چشمم را درآورد

هی پژواک می شود

                           بد

                               بد

                                    بد

سرما ویخبندان

 فریاد

ای قلب .ای گوش

یخ بزنید

صدای دو بوق :

-ببخشید .خدا هست؟

- دستش بند است!

 دارد خرده های قلب جمع می کند

یار

مدتی است حرفی است در دلم که به واژه در نمی آید

از نوشته های قدیمی می نویسم

قلم را بر پهنه ی کاغذ سفید عشق می چرخانم و در آن به دنبال محور کائنات هستی هستم

در میان وسعت و عظمت آبهای بی کرانت زمزمه ی یارب یا رب .آتش خفته درون آب را شنیدم

و به پرش های عاشقانه جفت های دریایی دل سپردم

سحرگاهان و شباهنگام در صحنه ی افق زندگی ایستاده ام و سجده های

عاشقانه ی برگ ها را لمس کردم.

ای قبلگاه . ای سجدگاه همه ی هستی

تو کیستی . تو چیستی؟

که این گونه همه آفاق در تسبیح ذکر توست

هان ای دل غافل دیده ی بصیرت بگشا و خنده بر لب نه..

و بگو ای آسمان . تجلی بخش نگاه معشوق

ای آبهای رونده که برای رسیدن. با موج های افشان گیسوان یکدیگر  را نوازش می کنید

ای درختان که با اتصال خود صحنه ی عاشقی را بها می بخشید

و با سجده ی برگ های محبت به زندگی نور می بخشید

و حتی ای سنگ تو که با استقامتت . دلیل بودن و رفتن را استحکام می بخشی

و همه همه ی  کائنات و هستی

شما هر چند که همه وقت در یاد محبوب هستید

اما

هیچگاه جون من لذت نبرده اید

چرا که من همه ی هستی را که همچون دانه های تسبیح به هم متصل شده و مدام

ذکر انا الحق

می گوید را دیده ام . بوییده ام 

و از دیدن این شور و مستی بر خود غره می شوم که چنین خدایی دارم

که دست توانای او قشنگ ترین نقاشی دنیا را بر جای نهاده است

دل نوشته

سلام

به که سلام می کنم.نمی دانم

شاید هم می دانم. آری به عشق محض عالم -به خدای ستاره های کم سو آسمان هستی

به همان اهورامزدایی که مرا در آغوش مهرش چنان می فشارد که سرمای هوای مه زده را

احساس نکنم.به همان روح القدسی که آشیانه اش گرمترین آشیانه ی دنیا برای کبوتران

زخمی است و به همان رب العالمینی که به نام او زندگی را آغاز کردم.

آغازی به پهنه ی عشق به پهنه ی هستی

خدایا بی پروا .به دور از شمارش صفات بی شمارت که در وهم نگنجد و در روح نیاید

صدایت می زنم

از عمق دالان زندگی - ازبی کران عشق صدایت می زنم

شاید که لبیک بگویی به این تنه خسته. به این روح عریان شکسته

من در میان روح آدمک های اسیر هوای دم کرده وگره آلود هستی. حیران مانده ام

به کدامین سو باید رفت؟

نمی دانم!!!!!!!!!

در این جزیره ی سرگردانی .من آواره ی سر گردان به دنبال ساربانی برای

خستگی هایم می گردم !!!!!!!

از شوق لبریزم.پیاله ها را نوشیده ام.شراب تلخ عشق را یکسره سر کشیده ام

خدایا حیرانم .حیران

حیران تاریخ. شاید زنی از میان تاریکی شب های من بیاید . بگوید:

که ای دختر شب های از خود شکسته

دختر تاریخ

بیا که با تو بگویم که این تاریخ من و تو

تاریخ مردانه است !!!!!!!!!

در این تاریخ فقط مرد ها عاشق می شوند . فقط مردها بر کنگره ی عرش بوسه می زنند

و من و تو باید در نیمه ی پنهان تاریخ . در گوشه ی پستوی تاریخ بمانیم

شاید روزی کسی بیاید به آن قالیچه ی تولد که در پستوی تاریخ گم شده است

نگاهی بیندازد و شاید

غبار آن را بتکاند و آن وقت من وتو از میان غبار فراموشی بیرون بیاییم

و شاید..................

 

نجوای درون

چند روز پیش می خواستم سخنی بگویم اما متاسفانه  خطوط  تکنولوژی مرا یاری نکردند

و اما ........

واقعه دوم خرداد برای من خیلی مهم است چون خود این واقعه بودم که در این روز متولد شدم

مزاح کردم راستش هر سال در این روز دغدغه های عجیب و غریبی پیدا می کنم

و دغدغه امسال

چگونه است که ما آدمیان روز جدایی از حضرت معشوق را جشن می گیریم . براستی درد آور تر از

جدایی  دردی در جهان هست و باز حقیقتی دیگر در دلم می آید ومی گوید جدایی جای خود را دارد

اما این جدایی فرصتی است برای وصال حقیقی و تو در این عالم  مقام آدمیت را میابی تا رسالتی را

که همان حضرت معشوق بر دوش تو نهاده به بهترین شکل انجام دهی

و من می گویم : آسمان بار امانت نتوانست کشید

                                                 قرعه ی کار  بنام من دیوانه زدند 

آه

 درختان دست طلب به سوی آسمان آبی عشق دراز کرده اند و برگ ها متواضعانه

  سرخم کرده و آرام می رقصند. در این تلاقی دنیای سبز حقیقت و دنیای آبی آرامش 

  تصویر یک معمای مرموز نقش بسته است اما حلقه اتصال این دو در میان دستان باد

  گم شده .پایین تر از آن دنیای زیبا بر روی چمن خیس اشک.بوته ی گل سرخی روییده

  که چشم همگان را به خود معطوف داشته و هر رهگذر می خواهد یادگاری از آن با

خود ببرد اما باغبان سبز پوش با نگاه نافذ چشم به سرمایه دلش دوخته و نمی گذارد

که رهگذران دست طلب به سوی آن دراز کنند . گل سرزمین خوشبختی هر چه

  می گذشت زیباتر و دلفریب تر می شد و نگاه عشاق را می دید و بر خود می بالید

  تا زمانی که آن رهگذر نیامده بود . رهگذری که متفاوت از دیگران بود و نمی خواست

  او را بچیند تنها از دور با چشمانش با گل نجوا می کرد و هر روز پیغامی را در گوش او

  می گفت و می رفت. بوته گل هر روز به انتظار پیغام جدیدی از آن رهگذر بود .

  شبی باد پیام عشق رهگذر را آورد وصبح گل قلبش را گم کرده بود 

  حال گل از باغبان پیر پیش باد شکایت می کرد:چرا باغبان انقدر خودخواه است

  چرا نمی گذارد رهگذری مرا بچیند. چرا می خواهد من تنها بمانم

  باد:او تو را دوست دارد نمی خواهد که روزی پژمرده شوی

  گل:تو همیشه رهایی. درد تنهایی را نمی فهمی. من دیگر نمی توانم به

  زمین بچسبم می خواهم رها شوم

  باد: چه باید کرد؟

  گل: باید یک روز باغبان نباشد . آنگاه تو مرا از بوته جدا کن و بر سر راه رهگذر بینداز

  باد: می دانی چه می گویی؟ این دیوانگی است

  گل:راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

                              آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست                         

  باد:تو باید بیمار شوی تا من پیر باغ را به دنبال دارو برای درمان تو بفرستم

  وگل خود را در برابر طوفان های شدید باد قرار داد و بیمار شد و پیر باغ به دنبال

  دارو روانه ی شهری دگر شد. باد به سراغ گل آمد وگفت: برای رهایی آماده ای؟

  گل چشمانش را بست و گفت : با تمام وجود

  باد اشکی از عشق بر روی گلبرگ های گل ریخت او را بوسید وبویید و از بوته جدا کرد

و بر سر راه رهگذر انداخت . ساعتی گذشت و ناگاه از دور سیمای رهگذر نمایان شد

  قلب گل می تپید دیگر طاقت نداشت ولی رهگذر این بار تنها نبود. خندان دست در

دست معشوق می آمد . رهگذر به بوته ی گل نگاه کرد اما گل را ندید رو به معشوق 

کرد وگفت:گلی زیبا این جا بود که هر روز خستگی را از تن وجانم می زدود.

افسوس که نیست .حتما کسی او را چیده!

  معشوق: کاش تو او را می چیدی

  رهگذر : تا تو هستی دیگر به گلی احتیاج نیست . بیا برویم

  صدای آخی مبهم در آه بلند شد. صدای گل بود که زیر پای رهگذر له شد. رهگذر او را

 ندید و دست در دست معشوق رفت. گل چشمانش را از درد بست اما درد بزرگتر برای

 اوافسون های درو غینی بود که رهگذر هر روز به دروغ در گوشش می خواند.

  چشمانش را از درد بست و از حال رفت 

  قطره های اشک از چشم پیر باغ بر روی گلبرگ های گل او را بهوش آورد. چشم در

  چشم یار قدیم خود دوخت و گریست .خواست که بگوید اما باغبان دست بر روی

   لبان زخمیش نهاد وگفت: هیچ مگو. فقط دیگر از پیش من مرو

ای کاش

کاش آدم ها مثل کف دست هایشان بودند.کا ش انسان ها جسارت بودن و گفتن داشتن

کاش حقیقت به جای دستان آدمیان در دل و زبانشان بودچرا که حقیقتی که بر دل و زبان

نباشد چه جای اعتماد دارد؟

در این دنیای هزار رنگ و هزار چهره دل من هوای سرزمینی دارد به وسعت یک نردبان سبز

که می رود در خلسه ی سبز یک نگاه. آنگاه به خود می آیم و می بینم که میان آواز حقیقت

وزبان سکوت متحیر چشم دوخته ام به اتاقی آبی

کاش حقایق به همان رسوایی خطوط پیچ در پیچ سرنوشت بود و کاش لحظه ای کبر

و غرور به کناری می رفت و خطوط زبان می گشودند و به دلتنگی اقرار می کردند و این حقیقت

است که آنچه بر زبان جاری نگردد بر دل نیز حک نشود چرا که حروفی که باید حک شود و صدایی

که باید در دنیا به یادگار بماند هیچگاه بیان نشده است و این قانون طبیعت است که سکوت را

به فراموشی مبدل می کند بیا خوب نگاه کن مسافران سکوت را ببین دل ها دیگر طاقت

 بر دوش کشیدن چمدان تنهایی وسکوت را ندارند

و کاش محبت و مهربانی در تمام وجود آدمی جاری می شد و تنها در قلبها پنهان نمی ماند

وکاش........... وکاش................. وکاش...

درویش

درویش مسلکی امروزی با کت وشلواری مندرس می گذرد و بلند به آدم های دور و برش نگاه می کند

ومی گوید بگو لا اله الا الله .هروقت گرفتاری بگو لا اله الا الله

این سخن انگار از عمق وجودش بر می آید برای همین به دل دخترک که در گوشه ای به انتظار نشسته

است سخت می نشیند انگار درویش بدون این که او را ببیند درماندگی او را فهمیده بود .دخترک دفترش

را درآورد وشروع کرد به پریشان نوشتن .قلم از کار ایستاد و او باز خیره به راه ماند تا که شاید راهبر بیاید

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

                                                     از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

---یا حسین

این صدای ققنوس حرم عشق بود  که ذهن پریشان دختر را به هم ریخت. هنوز منتظر بود یک نگاه به

عکس می کرد و یک نگاه به جاده ی انتظار شنیده بود که ساعت ۸ ستاره ای می درخشد وماه مجلس

می شود دلش برای ستاره ها تنگ شده بود دیگر چشمان خواب آلوده ی دختر او را یاری نمی کرد

دختر برای چشمانش حکایت می گفت: مبادا از حال بروی . مبادا حجاب شوی مگر نشنیده ای حکایت آن

عاشق و معشوق را؟ نه بمان خواهش می کنم بگذار برایت حکایت بگویم روزگاری عاشقی هر روز بر گذر

معشوق می نشست تا که او را ببیند اما چشمانش با او یار نبودند و هرگاه از انتظار خسته می شد او را

از دیدن معشوق محروم  می کردند ومعشوق هر روز برای او شاخ گلی می گذاشت و می رفت و عاشق

می ماند و دنیای تنهایی وحسرت . نگذار این قصه دوباره تکرار شود .دخترک داشت پریشان می گفت که

پیرمردی سفید پوش  با ریش های بلند سفید از کنارش رد شد و نگاه پر محبتش را بر او پاشید

دخترک خسته و افسرده به خانه اش باز می گشت نه فکر نکن او ستاره مجلس را ندید ! اما افسوس

کلامی با او سخن نگفت .راهبر متواضعانه ایستاده بود و به ساقی ادای احترام می کرد.نگاهش به سمت

مردمی رفت که نور عشق را دیده بودند و می گریستند . وجدان بیدار آنها صدای آهش بلند شده بود و

مدام آه می کشید که ای دل تو چرا خانه ی خود را به صدای سخن عشق نساختی؟

هدهدعشق لبخندی  از محبت بر صورت مرغان عاشق پاشید چقدر آرام بود انگار همه دنیا در تسخیر

اوست به راه افتاد بی آنکه دخترک را دیده باشد شاید هم دید اما نگاه اشتیاق دختر را جواب نگفت

دخترک خسته و غمگین به خانه باز می گشت در حالی که بر لبانش یک التماس دعا خشکیده بود

در راه مرثیه ی غمش را زمزمه می کرد  : آمده بودم تا بگویم خودم را . خدایم را .دلم را گم کرده ام

آمده بودم تا به تو  بگویم که سرگردان وحیرانم  اما تو مرا ندیدی حق است که تو شیفتگان زمین را

نبینی چون تو مسافر آسمانی اما کاش...............

فراموش کن آمده بودم تا کلامی از تو. برای قلبم هدیه ببرم .اما شاید...!!!

دخترک در حالی که با چشمانی اشکبار سخن می گفت نا گاه به یاد آن درویش افتاد که ساده وتنها

با کلامی صادقانه می گفت:اگر مشکلی داری بگو لااله الاالله

دخترک نگاهی به آسمان کرد و گفت: لا اله الا الله

معمای مجهول

در انبوه کبوتران بی بال وپر

    به کران دریا

                  تنها مانده ام

پشت پنجره خیال

     چشم بر دوزخ حیات

                   تنها مانده ام

افسون ندای باد

              قربانگاه شمع شده

وپروانه این بار

               با باد هم رقص شده

دست آواز کوتاه و

                     سر قلم بریده

و یک معمای مجهول

                    میان قصه دویده

آی خدای معماهای مجهول

                             با توام با تو

پریشان

         در دست شعبده ی باران

                 به نرمی سماع عاشقانه

                                               می چرخم

باز می بینم

           میان قطره ها

                     من خود. معمای دیگرم

آی خدای معما های مجهول

                      با توام با تو

این منم. تنها

                 درمیان معمای بی پایان

تو را به جان قاصدک

                             تمامش کن

اشک داغ

اشک داغ در زمستان چه غوغایی می کند

   گرم وپر شور

بر چهره ی همچون شقایق مجنون

     راهی از نور باز می کند

ودر سرازیری زمان

     ردپایی از خود می گذارد  

گریه ی قلم

باز قلم می گرید

بازخدا می آید

                 در میان هجوم کلمات

                                            یک صدای آشنا می آید

                                                                       که مرا تنگ می فشارد

نور محبت

درتنم  می پیچد

                     و باز می بینم

           که قلم می گرید                        

دیشب...

دیشب

خواب یک ستاره سبز

در حجم بی انتهای رویا

مرا به خود خواند

          من و او

                   من و او

                  در میان قاصدک های باران

                    در کنار آبی دریا

                   به افق پیوستیم

ناگاه گم شدیم

                گم شدیم در میان باد 

                        و باز پیدا شدیم

                           در سبزی یک اتاق

من در تو

و تو در رویای سبز

                         محو شدی

                                        

آشنایی

سلام

اومدم اینجا تا حرف های دلمو بزنم نه شاعرم نه نویسنده

فقط اومدم تا چند تا دوست اهل دل پیدا کنم و از نظرات شما استفاده کنم