آن روز که نفسی بود ٬ خسی بود

امروز که خسی نیست ٬ نفسی نیست .

دل می خواهد برود

 می سوزم . دارم آب می شوم .

گویی آفتابی تنم را سوزانده

مهربان کجایی؟

تب دارم . گرم است

گرم است .

 شاید خفاش شده ام .

کاش از انجماد غار رها می شدم

کاش می توانستم در برابر

خورشید پرواز کنم.

کودک پا برهنه با توام بایست:!

نزدیکی آبادی نیست ؟!

باشد عیب ندارد . آب چی ؟!

باید خودم را بشورم .تشنه ام

کجا می روی بایست !

بایست ! من توان دویدن ندارم

پاهایم تاول زده است .

حداقل لبانم را تر کن

تا لحظه ای ازدحام چرک ها را نبینم

می ترسم . از این کرم های وحشی 

از این مار های بیابان گرد . خسته ام!

کجا می روی ؟ کجا می روی ؟!

مرا هم ببر 

 تو کیستی؟!!!!!!!!!!!!!!!!