تبليغاتX
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
شب های وداع همیشه بیمار می شوم

و روزهایش درد تمام استخوان هایم را می بلعد

و معمولا در این شرایط است که بهشت را نمی فهمم

و هبوط می کنم هبوط

یکسال تقویم می شود  

 می آیی در گوشم و زبانم قفل می شود

مرد راننده گمان می کند لالم

نعمت هایت در قاب چشمانم می رقصد

و من دوستت دارم را مشق می کنم

یا کریم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 2:57  توسط المیرا  | 
پس لرزه ها دوباره شروع شد

و زلزله در راه است

این بار نمی ترسم

در درون زیباست

نمی دانم منزل بعدی را

نمی خواهم بدانم

تنها باید رفت در این موج ناآرام

بیا جانا بیا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:14  توسط المیرا  | 
تمام نوشته هایم پاک شد و

نشانه آمد

سکوت

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 0:21  توسط المیرا  | 
خدایا

ساز دلم این روزها ناکوک است

درست مثل تنبورم،مدام کوکش در می رود

یادش می رود قرار بود زیبا بنوازد

یادش می رود قرار بود ندای عشق را سر دهد

تنبور

خدایا

این روزها حقیقت رقاصه شده

هر لحظه در سکوی کسی رقصان است

متحیر شده ام از این شعبده ی هزار جلوه

زمانی پیش شریعتیان ،زمانی در آغوش عقل گرایان

و لحظه ای در بر طریقتیان شهود گرا

و من خسته شده ام از بس بدنبال این رقاصه دویده ام

بار دیگر مرا کجا خواهد برد ؟!

نمی دانم !نمی دانم

خدای حق پایدار کجا روم ؟چاره از که جویم؟

ساز دلم با من همراه نیست و هر لحظه ..............

ای حی پایدار من کجایی؟

تو را با تحیر خلقی چون من چه کار ؟

چرا در دام این بیابان افتاده ام ؟!

کجاست ساربانی که مرا از این منزل پر وسوسه

آشوب طلب برهاند . پاهایم دیگر توان ندارد

که به دنبال او رقصان بروم

ساربان بیا و مرا به سرزمین سبز وصل برسان

خدایا

   تحیر

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 13:23  توسط المیرا  | 
قلم خشک می شود تا می خواهم از تو بگویم. تو بگو !

وقتی که قلم تاب نوشتن از تو را ندارد

دل کوچک من جطور بر فراق تو صبور باشد. دیروز آمدند

مسافران آسمان خدا

دلم را در پس نامه های آشفته ام به سرزمین تو آوردند

 و آتش سوخته ی دلم را پیشکش تو کردند

نمی دانم با دلشان چه نجوا کردی که هنوز آشفته اند٬ هنوز بی تابند .

 چشمانشان لبریز از الماس های تو بود و

تمام لباس هایشان بوی زلفین سیاه تو را می داد

آنچنان سفت در آغوش گرفتمشان که

گویی.................................................

آه الله من !محمد!حسن!آسمان بقیع!

نه خاک بقیع که چهار آسمان را در آغوش کشیده!

چقدر دلتنگم ...................چقدر

همسفر نورم جای تو در کشاکش روحم خالی بود 

 دلم می خواست کنارم بودی

همانند روضه مرا سفت در آغوش مهرت پناه می دادی و  آرامم می کردی

معبود تو بگو! تو که می دانی چشمانم به رنگ شفق شده

و انار دلم تکه تکه از چشمانم بر خاک می افتد. تو بگو! بدون دل چه کنم ؟

دلی که گاه اسیرست و گاه نیست . کی مال تو می شود؟

 کی تیک تاک دلم با نام تو می لرزد ؟

کی؟ کی ؟

از خودم خسته ام . خوشا به حال پرستو های سپیدت که دیروز آمدند .

کاش می دانستند که این روزها چقدر به تو نزدیکند 

 خوشا به حال آنان که لذت نزدیکی به تو را

 نگین انگشترشان می کنند .

 خوشا به حال آنان که همچون من هبوط نمی کنند

خوشا به حال .....................................................................

می گوید چرا سکوت کردی؟

نازنین دل چه بگویم که من پر از خالی ام .

 از تهی چه می خواهی بشنوی ؟

رفتن از کنار نور ٬عبور از آغوش مهربانی دلتنگم می کند

نمی دانم چه می خواهم !

نمی دانم چه می گویم ! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:16  توسط المیرا  |