|
آن روز که نفسی بود ٬ خسی بود
امروز که خسی نیست ٬ نفسی نیست .
می سوزم . دارم آب می شوم . گویی آفتابی تنم را سوزانده مهربان کجایی؟ تب دارم . گرم است گرم است . شاید خفاش شده ام . کاش از انجماد غار رها می شدم کاش می توانستم در برابر خورشید پرواز کنم. کودک پا برهنه با توام بایست:! نزدیکی آبادی نیست ؟! باشد عیب ندارد . آب چی ؟! باید خودم را بشورم .تشنه ام کجا می روی بایست ! بایست ! من توان دویدن ندارم پاهایم تاول زده است . حداقل لبانم را تر کن تا لحظه ای ازدحام چرک ها را نبینم می ترسم . از این کرم های وحشی از این مار های بیابان گرد . خسته ام! کجا می روی ؟ کجا می روی ؟! مرا هم ببر تو کیستی؟!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:24  توسط المیرا
|
می شکنم٬ آن سان که تو می خواهی
دوباره مدینه ٬مکه٬ تو ٬ من در این تاریکی دل شکستن دگر معنا ندارد یا طفل کوچک من٬ معنای سلول های هستی را نمی فهمد صدایت می کنم آن سان که ابراهیم بت شکن در بتخانه صدایت زد آن سان که موسی در برابر فرعون پیدایت می کنم خودم را ٬تو را٬ هستی را ٬حیات را گم کرده ام همه چیز را در تلخی این شکستن پیدا می کنم می دانم٬ اما.... اما ....اما.... تویی که فراسوی ذهن کوچک منی تویی که تمام احتیاج را معنی می کنی تویی که دلم با تیک تاک ساعتت می رقصد دست بر قلبم بگذار وبخوان بخوان ٬تا بر ذکرت آرام شود آرام...... آرام...............
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:6  توسط المیرا
|
|
|