گفت چرا نهان کنی ٬ عشق مرا چو عاشقی

من ز برای این سخن شهره ی عاشقان شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:19  توسط المیرا  | 
خواستم دوباره از سفر بگویم

پنجمین دفتر سفر را ورق بزنم

اما افسوس ...........افسوس.....که این همه ناتوان شده ام 

دو نفر در من جنگ می کنند ومن خسته ی این مبارزه ی بی سرانجام  

- بی نوا آنچه فکر می کنی٬ آنچه حس می کنی تخیل است

-نه........... نه...............نه...............تو دروغ می گویی ٬ تو می خواهی

مرا اسیر کنی تو.................................

-من می خواهم تو بر مدار عقل حرکت کنی٬ عاقل باش عاقل

-عقلی که بخواهد مرا پایبند دنیا کند نمی خواهم ٬پر از حس پریدنم

پاهام رو زمین نیست

ـرو آسمونم نیست ٬ تو گرفتار عالم توهم وخیال شدی

فرزند دیگرم که بیشتر دوستش دارم اشک می ریزدو می گوید :

حرف هایت می خواهد فریبم دهد ٬اما حسی مرموز مرا می خواند و

فریاد می زند دچار شک نشو ٬ با همه ی بدی هایت دوستت دارم باور کن

 این می گوید و آن می گوید ٬ ومن خسته ی جنگ دو فرزند درونم

و بیمار می شوم و هیچکس نمی داند چقدر به او احتیاج دارم

تا بیاید و پرده ی شک و تردید را بدرد و آرام در گوشم نجوا کند

خسته ام خسته ..................مهربانی زیبایت را نفس می کشم

قناری دل در کنج قفس بی تو دارد میمیرد  .به مرگ هم راضیم

فقط به امید دیدار .حتی لحظه ای     

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:4  توسط المیرا  | 
باز هم زمان در خواب گذشت ٬ تا نزدیکی های غروب

بعد از حرفها و نصیحتهای دوستانه راهبر آسمان

به سمت محمد به راه افتادم

وای خدای من!چقدر غروب مسجد النبی زیباست

چراغهای زمین و آسمان روشن شده

وفرشته ها دوان دوان به سمت میعادگاه عشق می دوند

چه لحظه قشنگی است.لحظه اتصال زمین وآسمان

قلب تاریکم روشن می شود

وبا تمام وجود از عطر محمد سر مست می شوم.

دوستش دارم بیشتر از آنچه فکرش را می کردم.

سلولهای بدنم صدایش می زنند .

بعد از نماز در آغوش ماه به سمت گنبد سبزش می رویم.

نزدیک ..نزدیک..نزدیک

دلم می لرزد.تمام حسم نسبت به او محبت است

لبخند از روی لبانش محو نمی شود.

مدام می خندد ٬می بوسد .

آنقدر محبت دارد که نمی تواند لحظه ای آرام بماند

اما وقتی سر بر می گرداند نگاهش رنگ خورشید هنگام غروب را دارد.

و خون همچون اشک روان در دلش موج می زند

ونگاه آنهایی می کند که فراموش کرده اند

 محبت محمد که شامل حال همه می شود

 از برای عشق او به ناموس خدا فاطمه است .

وقتی به بقیع نگاه می کند

مروارید های بلورین را در چشمش می بینم

که از برای دردانه هایش به خصوص نیمه سیبش "حسن ابن علی"

بر روی صورت ماه گونش می غلتد.

آه محمد ...چقدر اسمت زیباست

در کنار تو با فرشته هایی که کنارم گذاشته ای بی نهایت آرامم

سر مستم٬عاشقم

کمکم کن تا لحظه ناب را در یابم و اسیر نباشم

                                هتل .ساعت ۱۱ روز شنبه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 11:11  توسط المیرا  | 
لحظه پیوند نور به آسمان به شهر محمد رسیدیم.

شهر نور  شهر عشق  مسجدالنبی وگنبد خضرا

در آغوش آسمان به تو لبخند می زند

ومحمد به بدرقه میهمان ها آمده است

 ودر اشک های امتش عیان می شود.

حالت عجیبی بود . شهر محمد  بوی محمد بوی اسلام

در تمام فضای زمین وآسمان پخش شده بود

در آخر به خانه آرامش محمد رسیدیم

در اینجا همه جا خانه محمد است

وهر جا که می روی قدم گاه اوست

هتل ما روبروی بقیع است.

آن ها هم مشتاق به میعاد گاه آمده بودند.

نمی دانم در این کاروان که بود که این همه مقبول اهل نظر بود!

وما ساعت ۸ به سمت مسجد النبی به سمت نور گنبد خضرا

 به راه افتادیم.فرشته ها همه جمع شده بودند

مولایشان را از جدش طلب می کردند

اللهم عجل لولیک الفرج

نور دوازدهم ! به راستی تو کجایی؟؟

یعنی می توان تو را دید؟

بود آیا که درآشیانه آرامش رسول الله میکده عشق 

 میکده دیدار را بگشایند٬

ومن تو را از پشت چهره نقابین دنیا ببینم ؟

کاش ............کاش...........کاش..........کاش........

وبعد با گام های لرزان به سمت آغوش محمد

با نرگس پرنده ومریم معشوق خدا ویار دیگرش

به راه افتادیم.

ومن از دست فرزند این خاندان آبی به نیت پاکی وسلامتی

 در صحن نوشیدم

محمد! چقدر با شکوهی!!!!

چقدر اینجا نور وعشق پیوند می خورند!!!

نرگس مدام می گوید: رحمه للعالمین

ومن دلم را به این نوید خوش می کنم

وچقدر سخت بود

چقدر جسارت می خواست ورود به مسجدی که از آن تو بود

باورم نمی شد که آن همه به آرامشی خلسه وار تبدیل شوم

ومن این همه راحت در آغوش تو بخوابم

خوابی شیرین وآرام بخش

اما محمدم! پیامبرم!

دلم خیلی مرا سرزنش می کند

چرا که فرصت سخن گفتن وعشق بازی

 با تو را در خواب غفلت گذراندم

واقعا چرا؟

چرا مرا که این همه حقیر و کوچک وبیمار دنیا هستم

دعوت کردی؟؟؟

من طاقت ندارم با خود المیرای واقعی مواجه شوم

من طاقت برداشتن نقابم را ندارم

محمدم ! دلم نمی خواست در برابر تو این همه از خودم بیزار شوم

می دانم تو آنقدر مهربانی که

حتی مرا .........................................................................

آخر این جمله را تو تمام کن

یا حق

مسجدالنبی ۱۲:۵۵ظهر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:33  توسط المیرا  |