|
از آن بالا٬از آسمان حقیقت
چقدر دنیا حقیر بود .مثل یک پازل کودکانه٬ مثل یک بازی زیبا و دلنشین بود. با یکی از پرنده های خدا برای اولین بار در آسمان شام خوردم . چقدر جده از آسمان زیبا بود .زمین بازیش پر از مربع های کوچک زیبا بود که با نور سبز آذین بسته بودند .از آن بالا با نرگس (پرنده ی عاشق ) مدام ذوق می زدیم و می خندیدیم بر هرچه که نامش دنیاست بر هرچه رنگ تعلق داشت . حس غریبی داشتم انگار این غول آهنین ٬این غول مهربان تونل مرگ بود تونلی نورانی که همه از آن می گویند و ما انسانهایی که بی آنکه بدانیم مرده بودیم و به انتظار یک تولد نشسته بودیم از همان آغاز شباهت عجیبی بین مرگ و این سفر احساس می کردم از همان ثانیه های پرواز٬از همان لحظه ی دل کندن از زمین و پرواز به سوی نا شناخته ها ساعت ده ونیم زمان به عقب برگشت گویی نیم ساعت جزو عمر ما نبود لحظه- لحظه ی بازگشت بود به زمین اما نه زمینی از جنس دنیا بلکه زمینی از جنس نور ٬از جنس محمد ساعت ده این اتصال میسر شد وما هم آغوش هوای شرجی جده شدیم و لحظاتی بعد بازهم بازپرسی اما این بار در سرزمینی که در آن غریبه بودیم. چند نفر تمام گذرنامه ها رو بررسی کردند و بعد از کلی معطلی در اولین ساعت روز شنبه ٬یک بامداد ما به سمت مدینه به راه افتادیم و در این مدت نامه ی پرستو وحرف های نرگس و دکتر شریعتی مونس و همراه من بود . جاده در امتداد نور می رود و تمام فرشته ها خوابیده اند. ساعت یک ونیم جده
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 22:33  توسط المیرا
|
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب این واژگان معشوقی است که در شیطنت یک اتفاق گاه حضور می یابد در میان آسمان و زمین به پرواز به صدای پریدن می اندیشم لحظه ی جدا شدن از زمین عجیب بود و غریب احساس می کردم این منم که دارم از من جدا می شوم آن صدای وحشتناک رهایی و لذت اوج مرا به خلسه ای می برد که برایم ناب وبکراست. تجربه ای که شاید دیگر هیچگاه رخ ندهد صدای باد مرا به عالم مثل افلاطون خیالم می برد . اینجا همه غریبه های آشنا هستند . وقتی نامه ی پرستوی بازگشته از وطن را می خواندم احساسات لطیفش مرا آرام می کرد وحال به قول او احساس می کنم همه به یک نوع خدا شده اند . هرکسی نشانی را به یادگار آورده تا عهد پیشین (مهر عاشقی) را به یاد آرد و داغ سینه اش را عیان به تماشاگه عالم بگذارد. سفر شروع شد - ثانیه های پرواز به همین راحتی و ساعاتی دیگر من در شهری خواهم بود که هیچ تصوری از آن ندارم یا حق ۱۳/۵/۸۵
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:23  توسط المیرا
|
ستاره ی دلم این روزها در ازدحام اتفاقات گم شده است
و من چاره ای جز سکوت ندارم شازده کوچولوی نرگس برایم فانوس می آورد اما بازهم در تنگ قفس باز نمی شود عاصی می شوم.سردرگم با ساک بسته چشم براه لبیک خون خورشید ها می مانم و در میان بغض ناباوری من تاریکی در روشنی متولد می شود و من راهی نور می شوم با همه ی نا امیدی ها و کژ فهمی ها و تاریکی ها کم طاقت شده ام .انگار روحم طاقت و حوصله اش را جایی جا گذاشته است ولی امیدوارم که شاید در طلائیه خودم را بیابم و آدم شوم و از این حالت مبهم بیرون بیایم افسوس و صد افسوس که نمی توانم یک شبه این ره را ببوسم عیار سوال هایم را کمی یافته ام و جواب معما ها چه آسان حل می شد تصمیم می گیرم بی آنکه بتوانم عمل کنم درجا می زنم و از همسفری هایم جا می مانم با همه ی خستگی به کنار معدن آرزوهایم بازمی گردم و در لحظات تحویل سال چشم در چشمش به انتظار می مانم. سرمای روحم - جسمم را به خواب می برد در آغوش همسفر عمیق و آرامم.آرام آرام چند ثانیه به تحویل سال بیدار می شوم. وضو می گیرم به نیت پاکی چشمانم را به او می دوزم و با التماس گویی لبیک می گویم با سکوت فریاد می زنم.مغزم قفل شده بود نرگس دعا چی بود ؟ یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الا احسن الحال
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 13:14  توسط المیرا
|
|
|