تبليغاتX
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
تو را من چشم در راهم

- عزیزم تو هنوز ۶سالته .نمی شه تنهایی بری بیرون

(با کمی دلخوری می گوید ):چرا ؟

-چون دنیای آدم بزرگا پر از خطرات و مشکلاته

 - اما من نمی ترسم. چون هروقت مشکل دارم یه نفرو صدا می زنم .

اون همیشه میاد

ـکی؟

ـامام رضا . وقتی مشکل داری سه بار صداش بزنی میاد

یخ می زنم با تعجب می پرسم :امام رضا به کمکت اومده ؟

ـآره یه بار من پام تو جوب گیر کرد .سه بار صداش زدم اومد نجاتم داد

با تعجب پرسیدم :تو امام رضا رو دیدی؟

ـچندبار بگم. آره .تازه همه می بینن

ـنه عزیزم نمی شه امام رضا رو دید.

با عصبانیت می گوید : می شه میشه میشه .

من خودم یه بار تو حرم بودم امام رضا داشت شهید می شد

بعد همه ی آدمای که عینک داشتن می دیدنش

نمی دانستم چه بگویم حرف هایش برایم عجیب بود وصداقت کودکانه اش

زبانم را قفل می کرد دستانش را گرفتم وگفتم :  تو که عینک نداری!!

خندید وگفت :از این عینکا که نه .امام رضا نورش خیلی زیاد بود فقط اونایی

می تونستن ببینن که عینک نوری داشتن

طاقت از کف داده بودم خدایا این بچه چی می گوید .

به سختی اما با بغضی آشکار گفتم:نازنینم امام رضا منم دوست داره ؟

ـ آره . امام رضا زن ها رو خیلی دوست داره چون زنها مهربوننن .

نعمت های خدا رو برای خودشون نمی خان .

بچه ها رو بزرگ می کنن .

امام رضا اونایی که همه چی رو برای خودشون می خان دوست نداره.

تمام شدم .تمام .تمام

دیگر نمی توانستم جلوی خودم رابگیرم چشمانم رادر گرمای متکا قایم

 کردم تا کسی ................

خدایا من نه عینک نورانی دارم . نه خلوص این کودک اما.....................

خدایا...............................

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 19:17  توسط المیرا  |