تبليغاتX
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
خواب بودم .خواب

تمام لحظات ناب سفر را خواب بودم

هیچ نفمیدم هیچ

خوابی شیرین که با که با تلنگری مرا از

تمام حقیقت

از رحمت خدا

از معنای عشق

جدا کرد .

محمد کاش زمان در لحظه ی دیدار متوقف می شد

کاش .......

یادت هست حتی در آن لحظه ام خواب بود

و تو با تمام محبتت روح اسیر کوچکم را نوازش کردی

خدایا .خدایا

من کجا بودم ؟

همنشین سفره ی چه کسانی بودم ؟

وحال جه؟

حال همسفره ام کیست ؟

همسفر لحظاتم کیست ؟

آه چه زود تمام شد .

چه زود تمام روحم را قربانی دنیا کردم

چه زود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما خدای کعبه شکایتی ندارم

این روزها دلم طغیان آرام است

معشوق با توام

حتی دیگر آه نمی کشم

مبادا بخار نفسم بر دل نشیند

و دید دلم را از آن چه هست نا بیناتر کند

نمی گویم دوستم داشته باش

باورم داشته باش.

باور کن گلخنی اسیر توست

و دلش و ذکر قلبش ...........................

مرا ببخش .که تمام لحظات جز عصیان و کفران نبودم

بیهوده تو را محکوم می کردم

و همرکاب دشمن می شدم

افسوس که خودم را می دیدم و تو را طلب می کردم

زهی خیال باطل

اما باور کن همچون درختان شهید دانشگاه

 دست عریانم را به سوی تو بلند کرده ام

تا شاید ...................................... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:24  توسط المیرا  | 
وقتی سکوت می کنم . وقتی تو دلت می سوزد

وقتی دشمن همنشین لحظاتم می شود

وقتی از خودم ناامید می شوم ............

امروز صحن نگاهت را با گلاب عشق می شویی

میهمان عزیز است .

خلیل الله در روز میعاد به طواف تو آمده

گویی خدا همنشین لحظاتت شده

قشری می شوم و می گویم بی چاره حاجیان

اما نه. گویی خدا امروز در همه ی نفس ها جاری است

چقدر دلم می خواهد من هم در ضیافت شما باشم 

افسوس ..........................

من چه گویم یک رگم هوشیار نیست !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 17:23  توسط المیرا  |