|
یک سوال جالب:
چی تو این دنیا شما رو یاد من میندازه؟؟؟جواب های اس ام اسی به ترتیب بسامد: امام رضا حرم ملاصدرا تعبیر خواب گل مشهد امام حسین چشمای آبی رنگ استعمار چادر ملی مولودی دختر کوچولو ی استادم: غزل مرغ مینا آب هویج ...... حالا شما چی؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:18  توسط المیرا
|
دلم به اندازه ی یک بغض خفته می ترکد
و هیچکس تمامم را نمی فهمد . می خواهم فریاد بزنم .نمی توانم آن کس که بوی باران می داد می شنود سکوت می کند اما دردم را دوا نمی کند خسته اش می کنم و از خودم بیزار می شوم بغضم دلش می خواهد رها شود اما ..... اما....... نخواه که با تو هم از این زخم کهنه بگویم زخمه ای که بر چنگ دلم می نوازد و آتش به پا می کند خسته می شوم . از خودم بیزار می شوم به خاطر تمام کوچکیم . تمام ظرف کوچک و کم صبرم می خواهم سکوت کنم اما فرهادی مدام تیشه بر ریشه ام می زند و من فقط صدای زخمه هایش را می شنوم دیدار در میان تمام دلهره هایم گم می شود خودم را گم می کنم و اشکم در سرما یخ می زند می خواهم گله کنم اما تاب نمی آورم و باز سکوت می کنم. این همه سکوت دارد خفه ام می کند نمی شنوی صدای آه پاییزی ام را تا زمستان راهی نیست اگر نمی خواهی؟ اگر نمی خواهی؟ نمی گویم عاطفه ام را پس بده جایی برای خرج کردنش ندارم اما اگر نمی خواهی؟ نه تو را به خدا بخواه صدایم را بشنو می خواهم پروانه باشم اما نمی توانم شهره شدم .فریاد شدم نمی خواهم مثل بلبل بی طاقت باشم اما........ دلم برای دیدنت تنگ است کی رخ می نماید ؟ نمی دانم دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد وجان نیز هم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 21:35  توسط المیرا
|
خیلی ساده و کودکانه است این شعر ۱۸ سالگی من است .
اما هر چه خواستم بنویسم دیدم هیچ عاطفه ی ناب تر از عاطفه ی آن زمان نیست.
یا ضامن آهو تو آبرو می خری دل و با جون می بری بیا کنارم آقاجون دل به دلم ده آقاجون من برا تو می خونم تا جون دارم عاشق تو می مونم یا ضامن آهو بازم برام می خونی قصه ها رو پنهونی تا کی بی تو بمونم ؟ درد و دلامو بخونم من دیگه خسته ام آقاجون ضامن روحمو می خوام صاحب قلبمو می خوام می خوام نوازشم کنی بهت بگم بمیرم اشک تو رو نبینم راستی آقا یه چیزی این دم آخری بگو که با عشقت بمیرم عید آمدن رحمت ومهربانی علی بن موسی الرضا بر عاشقان مبارک باد
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 22:12  توسط المیرا
|
دیروز در زبان یک لال می آیی
و با نگاه معصوم اشاره می کنی که تنها کتابت را بخرم یادت هست یک بار دیگر هم در او تجلی کرده بودی می شناختمش . نشانه ات را فهمیدم بی آنکه بخواهم با آن همه خستگی نشانه تو باز هم کتاب بود مثل همیشه اما اینبار جک و لوبیای سحر آمیز خندیم اما من تمام نشانه ات را باور کردم معنای لوبیای سحر آمیز را: دانه های عشق سبز من که مرا تا آِسمان با عظمت تو می رساند باید چنگ سحر آمیز کتاب ناطقت و مرغ تخم طلای اخلاص را از عرش بی ریات برای قلب فقیرم هدیه بیاورم وغول نفسم را این حسود درگاهت را به قعر زمین بفرستم بود آیا ؟ امید و اجابت با تو
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:55  توسط المیرا
|
|
|