چیزی شبیه یک اتفاق در من بود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 5:17  توسط المیرا
|
مدتی است که قفل بر دهان دارم
واژه ها دیگر همسفرم نیستند می خواهم فریاد بزنم وتمام بغض درونم را به شعله ی افق پیوند بزنم اما افسوس بغضی فروخورده به وسعت کهکشان سوال های بی جواب. ************* می خواستم از زبان هنر بگویم اما همه ی واژه هایم به آه درونم سوخته بود رب العالمینم مرا به ورطه ی ........... کشانده و من در این سرزمین بی نام معلق مانده ام هیچ کس نیست هیچ کس نیست من من من تنها تنها تنها نغمه های هیچ کس دردم را دوا نمی کند جز او که شاید نشانه ای بفرستد باید نشانه ای بفرستد . پناهی نیست . پرستو می گوید معجزه در راه است اما ظرف وجودم خالی تر از همیشه است امید ها همه به یغما رفته جز انوار طلایی که شاید تنها طناب نجات من به سوی پنجرهای روشن باشد این روزها تنگ بلورم .مدام می شکند ومن بی آب می مانم پروردگارم جز تو .....!............!..............؟
+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 23:41  توسط المیرا
|
|
|