تبليغاتX
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
 درختان دست طلب به سوی آسمان آبی عشق دراز کرده اند و برگ ها متواضعانه

  سرخم کرده و آرام می رقصند. در این تلاقی دنیای سبز حقیقت و دنیای آبی آرامش 

  تصویر یک معمای مرموز نقش بسته است اما حلقه اتصال این دو در میان دستان باد

  گم شده .پایین تر از آن دنیای زیبا بر روی چمن خیس اشک.بوته ی گل سرخی روییده

  که چشم همگان را به خود معطوف داشته و هر رهگذر می خواهد یادگاری از آن با

خود ببرد اما باغبان سبز پوش با نگاه نافذ چشم به سرمایه دلش دوخته و نمی گذارد

که رهگذران دست طلب به سوی آن دراز کنند . گل سرزمین خوشبختی هر چه

  می گذشت زیباتر و دلفریب تر می شد و نگاه عشاق را می دید و بر خود می بالید

  تا زمانی که آن رهگذر نیامده بود . رهگذری که متفاوت از دیگران بود و نمی خواست

  او را بچیند تنها از دور با چشمانش با گل نجوا می کرد و هر روز پیغامی را در گوش او

  می گفت و می رفت. بوته گل هر روز به انتظار پیغام جدیدی از آن رهگذر بود .

  شبی باد پیام عشق رهگذر را آورد وصبح گل قلبش را گم کرده بود 

  حال گل از باغبان پیر پیش باد شکایت می کرد:چرا باغبان انقدر خودخواه است

  چرا نمی گذارد رهگذری مرا بچیند. چرا می خواهد من تنها بمانم

  باد:او تو را دوست دارد نمی خواهد که روزی پژمرده شوی

  گل:تو همیشه رهایی. درد تنهایی را نمی فهمی. من دیگر نمی توانم به

  زمین بچسبم می خواهم رها شوم

  باد: چه باید کرد؟

  گل: باید یک روز باغبان نباشد . آنگاه تو مرا از بوته جدا کن و بر سر راه رهگذر بینداز

  باد: می دانی چه می گویی؟ این دیوانگی است

  گل:راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

                              آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست                         

  باد:تو باید بیمار شوی تا من پیر باغ را به دنبال دارو برای درمان تو بفرستم

  وگل خود را در برابر طوفان های شدید باد قرار داد و بیمار شد و پیر باغ به دنبال

  دارو روانه ی شهری دگر شد. باد به سراغ گل آمد وگفت: برای رهایی آماده ای؟

  گل چشمانش را بست و گفت : با تمام وجود

  باد اشکی از عشق بر روی گلبرگ های گل ریخت او را بوسید وبویید و از بوته جدا کرد

و بر سر راه رهگذر انداخت . ساعتی گذشت و ناگاه از دور سیمای رهگذر نمایان شد

  قلب گل می تپید دیگر طاقت نداشت ولی رهگذر این بار تنها نبود. خندان دست در

دست معشوق می آمد . رهگذر به بوته ی گل نگاه کرد اما گل را ندید رو به معشوق 

کرد وگفت:گلی زیبا این جا بود که هر روز خستگی را از تن وجانم می زدود.

افسوس که نیست .حتما کسی او را چیده!

  معشوق: کاش تو او را می چیدی

  رهگذر : تا تو هستی دیگر به گلی احتیاج نیست . بیا برویم

  صدای آخی مبهم در آه بلند شد. صدای گل بود که زیر پای رهگذر له شد. رهگذر او را

 ندید و دست در دست معشوق رفت. گل چشمانش را از درد بست اما درد بزرگتر برای

 اوافسون های درو غینی بود که رهگذر هر روز به دروغ در گوشش می خواند.

  چشمانش را از درد بست و از حال رفت 

  قطره های اشک از چشم پیر باغ بر روی گلبرگ های گل او را بهوش آورد. چشم در

  چشم یار قدیم خود دوخت و گریست .خواست که بگوید اما باغبان دست بر روی

   لبان زخمیش نهاد وگفت: هیچ مگو. فقط دیگر از پیش من مرو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:47  توسط المیرا  |